یک جنایت شنیع
راهبه از پلکان پایین آمد ، تا جایی که ردای بلندش اجازه میداد این کار را آهسته و پنهانی انجام داد. صورتش در نور شعلهی شمع میدرخشید، عین فرشتهها. بعضیها فکر میکردند شیطان روحش را دزدیده.
بالاخره کنجکاویاش به نتیجه رسید. همین امروز که پشت یکی از ستونهای حیاط پنهان شده بود دید که پدر روحانی دارد حق السکوت میدهد، دقیقا پولی را داد و جعبهای را گرفت. شک نداشت که جنس قاچاقی بینشان رد و بدل شد.
راهبهی شیطان از جلوی در ورودی نمازخانهای که راهبههای مومن تر از او آنجا غرق عبادت بودند گذشت و با کمی دلشوره به طرف اتاق پدر روحانی رفت، میدانست امشب نوبت اوست که وعظ کند. خواهر اینوسنسیا به نرمی به در ضربه زد، جوابی نیامد، دستگیرهی در را چرخاند و به درون اتاق سر خورد.
شمعدان را روی کفپوش مرمری گذاشت و خم شد و با دقت زیر تخت پدر بیچاره را گشت. آها! خودش است. جعبه را بیرون کشید و با نگرانی به آن زل زد. خداراشکر! دو قطعه مانده بود. آنها را برداشت، توی دستمالش پیچید و داخل ردایش پنهان کرد. بعد از اتاق بیرون آمد، به نمازخانه برگشت و به باقی راهبهها که مشغول عبادت بودند پیوست. عبادت آن روزش بیشتر از معمول طول کشید. دعا میکرد که هیچکس از وجود آن دو تا بویی نبرد: آن دو قطعه پیتزای پپرونی داخل ردایش.
مارگریت دیویدسون/ برگردان : مهسا ملک مرزبان
تهیه و تنظیم برای تبیان: زهره سمیعی – بخش ادبیات تبیان
یک جنایت شنیع
مطالب مرتبط
پسورد فایل:

