داستان و قصه در بوستان سعدی
«سعدی نامه»یا «بوستان» اثر ارجمند و پرآوازه شاعر و نویسنده اندیشهور ایران، سعدی شیرازی ، به قو ل استاد مرحوم غلامحسین یوسفی مشهورتر از آن است که به معرفی نیاز داشته باشد. پسندها و آرزوهای سعدی در «بوستان» بیش از دیگر آثار او جلوهگر است به عبارت دیگر، سعدی مدینه فاضلهای را که میجسته در «بوستان» تصویر کرده است. در این کتاب- پرمغز از دنیای واقعی- جهان همه نیکی است و پاکی و دادگری و انسانیت، یعنی عالم چنان که باید باشد و به قول مولوی:
«شربت اندر شربت است»
سعدی به شیوه قدما از زبان قصه برای بیان اندیشههای خود بهره برده است، و همانگونه که میدانیم در تاریخ زندگی بشر قصهگویی، جایگاه، ویژهای دارد و در میان ملل شرق، داستانگویی در طبقات مختلف رواج داشته است و در دوران اسلامی طبقهای به نام قصاص ظهور کردند که کارشان قصه گفتن برای مردم و سرگرم کردن آنها بوده است. و چه دلیلی برای اهمیت قصه ازاین بهتر که بخش عمدهای از قرآن کریم، قصههای پیامبران و اقوام گذشته است. سعدی نیز به پیروی از این شیوه، که تنها زبان بیان هنری اخلاقیات بوده است طرح آثار خود بویژه بوستان را ریخته است.
با گارد باز / داستانی از حسین سناپور
سرخی دستکشهات با این تندی که پیش چشمهام میروند و میآیند، مثل سنجاقک جوانی میمانند که یک دم از بالزدن توی صورت زمخت من دست برنمیدارند. پشت بالبال زدنشان چشمهای تو را نگاه میکنم که پر زور و مطمئن، به چپ و راست میروی و نمیگذاری سنجاقکات آرام بگیرد. اما میبینی که؛ من فقط سرم به عقب میرود و برمیگردد، و پاهام یک قدم هم عقب نمینشینند، همانطور که پیش از این و پیشترها ننشستند؛ و دستکشهات هر وقت که روی صورتام میآیند، پوست و گوشت و استخوانام را فقط چغرتر میکنند.
این غیظ چشمهات و این بیتابی جوان پاهات را دوست دارم؛ و این مشتهات را که بالا و پایین صورتام فرو میروند و در میآیند. همین چیزهاست که ما را به هم مربوط میکند، که کم هم نیست. اما من کاری بهشان ندارم. اصل این است که تو اینجا، روبهرو و حریف من هستی، و من نمیتوانستم بیتو اینجا باشم. برای همین تو را و مشتهات را دوست دارم.
خطبه ی تدفین
Funeral Sermon
در ایستگاه راه آهن قوم و خویش ها در کنار سکو و بخار قطارها این سو و آن سو می دویدند. با هر قدمی دست بلند می کردند و تکان می دادند.
مرد جوانی پشت پنجره ی قطار ایستاده بود. شیشه ی پنجره تا زیر بغل او می رسید. یک دسته گل سفید پژمرده را به سینه چسبانده بود، صورتش درهم بود.
زن جوان دست بچه های آرام و سر به راه را گرفته بود و از ایستگاه بیرون می برد. زن گوژپشت بود.
دو شاه و دو هزارتو
داستانی از خورخه لوئیس بورخس*
مؤمنانِ محلِ وثوق روایت میکنند که (والله اعلم) به روزگاران قدیم شاهی بود از جزایر بابل که ساحران و معماران خود را گردآورد و به آنها دستور داد هزارتوئی بسازند چنان پیچیده و نفسْ بُر که هیچ آزمودهای را پروای درآمدن به داخل آن نباشد و هر که درآمد راه خویش گم کند.
وکیل(داستان)
مطمئن نبودم که من یک وکیل دارم، نمیتوانستم در اصل اطلاع دقیقی بگیرم، همهی چهرهها غیرقابلتحمل بودند، بیشتر آدمهائی که در مقابل من رفتوآمد میکردند و پشتسرهم تو راهروها از مقابل من رد میشدند، همگی شکل زنهای چاق و پیر بودند، با پیشبندهای بزرگ راه راه آبی تیره و سفید که تمام اندامشان را پوشانده بود. دستی روی شکم میکشیدند و با قدمهای سنگین به این سو و آن سو میرفتند. نیز نتوانستم دریابم که آیا ما درون ساختمان یک دادگاه بودیم؟
یک گل سرخ برای امیلی
داستانی از ویلیم فاکنر ترجمه نجف دریابندری
۱
وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهرِ ما به تشییع جنازهاش رفتند. مردها از روی تاثر احترامآمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس میکردند، و زنها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانة او که جز یک نوکر پیر – که معجونی از آشپز و باغبان بود – دستکم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.
این خانه، خانة چهارگوش بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیقها و منارها و بالکونهایی که مثل طومار پیچیده بود به سبک سنگین قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقت گل سرسبد شهر بود
ساعت آشپزخانه؛ داستانی از ولفگانگ برشرت
از دور هم مى دیدند که به سویشان مى آید، چون جلب توجه مى کرد. چهره کاملاً پیرى داشت اما از راه رفتنش مى شد دید که بیست سال بیشتر ندارد. او با چهره پیرش کنارشان روى نیمکت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آنها نشان داد: این ساعت آشپزخانه ما بود. این را گفت و به همه آنهایى که به ردیف روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند نگاهى انداخت. “آرى، بالاخره پیدایش کردم. تنها چیزى که باقى مانده است”.
صفحه گردِ بشقاب مانندِ ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره هاى آبى رنگى را که روى صفحه نقش بسته بود، نوازش مى کرد.
راهبه از پلکان پایین آمد ، تا جایی که ردای بلندش اجازه میداد این کار را آهسته و پنهانی انجام داد. صورتش در نور شعلهی شمع میدرخشید، عین فرشتهها. بعضیها فکر میکردند شیطان روحش را دزدیده.
داستانهای sms ی برای اولین بار در اندیمشک صاحب جشنواره شدند . چشنواره ای به نام : داستانهای کوتاه کوتاه پیامکی . در اینجا داستان برندگان و برگزیدگان این جشنواره را می خوانید :
