مد و آرایش

یواشکی روزه گرفتن!

یواشکی روزه گرفتن!

سه داستانک با عناوین یواشکی، حسرت و دایناسور.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • یک جنایت شنیع

    یک جنایت شنیع

    یک جنایت شنیعراهبه از پلکان پایین آمد ، تا جایی که ردای بلندش اجازه می‌داد این کار را  آهسته و پنهانی انجام داد. صورتش در نور شعله‌ی ‌شمع می‌درخشید، عین فرشته‌ها. بعضی‌ها فکر می‌کردند شیطان روحش را دزدیده.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان و قصه در بوستان سعدی

    داستان و قصه در بوستان سعدی

    داستان «سعدی نامه»یا «بوستان» اثر ارجمند و پرآوازه شاعر و نویسنده اندیشه‏ور ایران، سعدی شیرازی ، به قو ل استاد مرحوم غلامحسین یوسفی مشهورتر از آن است که به معرفی نیاز داشته باشد. پسندها و آرزوهای سعدی در «بوستان» بیش از دیگر آثار او جلوه‏گر است به عبارت دیگر، سعدی مدینه فاضله‏ای را که می‏جسته در «بوستان» تصویر کرده است. در این کتاب- پرمغز از دنیای واقعی- جهان همه نیکی است و پاکی و دادگری و انسانیت، یعنی عالم چنان که باید باشد و به قول مولوی:
    «شربت اندر شربت است»
    سعدی به شیوه قدما از زبان قصه برای بیان اندیشه‏های خود بهره برده است، و همانگونه که می‏دانیم در تاریخ زندگی بشر قصه‏گویی، جایگاه، ویژه‏ای دارد و در میان ملل شرق، داستان‏گویی در طبقات مختلف رواج داشته است و در دوران اسلامی طبقه‏ای به نام قصاص ظهور کردند که کارشان قصه گفتن برای مردم و سرگرم کردن آنها بوده است. و چه دلیلی برای اهمیت قصه ازاین بهتر که بخش عمده‏ای از قرآن کریم، قصه‏های پیامبران و اقوام گذشته است. سعدی نیز به پیروی از این شیوه، که تنها زبان بیان هنری اخلاقیات بوده است طرح آثار خود بویژه بوستان را ریخته است.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۱ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • با گارد باز / داستانی از حسین سناپور

    با گارد باز / داستانی از حسین سناپور

    با گارد باز / داستانی از حسین سناپور سرخی دست‌‌کش‌هات با این تندی که پیش چشم‌هام می‌روند و می‌آیند، مثل سنجاقک جوانی می‌مانند که یک دم از بال‌‌زدن توی صورت زمخت من دست برنمی‌دارند. پشت بال‌بال زدن‌شان چشم‌های تو را نگاه می‌کنم که پر زور و مطمئن، به چپ و راست می‌روی و نمی‌گذاری سنجاقک‌ات آرام بگیرد. اما می‌بینی که؛ من فقط سرم به عقب می‌رود و برمی‌گردد، و پاهام یک قدم هم عقب نمی‌نشینند، همان‌طور که پیش از این و پیش‌ترها ننشستند؛ و دست‌کش‌هات هر وقت که روی صورت‌ام می‌آیند، پوست و گوشت و استخوان‌ام را فقط چغرتر می‌کنند.
    این غیظ چشم‌هات و این بی‌تابی جوان پاهات را دوست دارم؛ و این مشت‌هات را که بالا و پایین صورت‌ام فرو می‌‌روند و در می‌آیند. همین چیزهاست که ما را به هم مربوط می‌کند، که کم هم نیست. اما من کاری بهشان ندارم. اصل این است که تو این‌جا، روبه‌رو و حریف من هستی، و من نمی‌توانستم بی‌تو این‌جا باشم. برای همین تو را و مشت‌هات را دوست دارم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • خطبه تدفین

    خطبه ی تدفین

    Funeral Sermon

    خطبه تدفیندر ایستگاه راه آهن قوم و خویش ها در کنار سکو و بخار قطارها این سو و آن سو می دویدند. با هر قدمی دست بلند می کردند و تکان می دادند.
    مرد جوانی پشت پنجره ی قطار ایستاده بود. شیشه ی پنجره تا زیر بغل او می رسید. یک دسته گل سفید پژمرده را به سینه چسبانده بود، صورتش درهم بود.
    زن جوان دست بچه های آرام و سر به راه را گرفته بود و از ایستگاه بیرون می برد. زن گوژپشت بود.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۸ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دو شاه و دو هزارتو

    دو شاه و دو هزارتو

    داستانی از خورخه لوئیس بورخس*

    دو شاه و دو هزارتومؤمنانِ محلِ وثوق روایت می‌کنند که (والله اعلم) به روزگاران قدیم شاهی بود از جزایر بابل که ساحران و معماران خود را گردآورد و به آنها دستور داد هزارتوئی بسازند چنان پیچیده و نفسْ بُر که هیچ آزموده‌ای را پروای درآمدن به داخل آن نباشد و هر که درآمد راه خویش گم کند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستانهای اس ام اس ی!

    داستانهای sms ی!

    موبایلداستانهای sms ی برای اولین بار در اندیمشک صاحب جشنواره شدند . چشنواره ای به نام : داستانهای کوتاه کوتاه پیامکی . در اینجا داستان برندگان و برگزیدگان این جشنواره را می خوانید :
     
    برنده اول : عادل حیاوی .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • وکیل(داستان)

    وکیل(داستان)

    وکیل(داستان)مطمئن نبودم که من یک وکیل دارم، نمی‌توانستم در اصل اطلاع دقیقی بگیرم، همه‌ی چهره‌ها غیرقابل‌تحمل بودند، بیشتر آدمهائی که در مقابل من رفت‌و‌آمد می‌کردند و پشت‌سر‌هم  تو راهروها از مقابل من رد می‌شدند، همگی شکل زنهای چاق و پیر بودند، با پیش‌بندهای بزرگ راه راه آبی تیره و سفید که تمام اندامشان را پوشانده بود. دستی روی شکم می‌کشیدند و با قدم‌های سنگین به این سو و آن سو می‌رفتند. نیز نتوانستم دریابم که آیا ما درون ساختمان یک دادگاه بودیم؟
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۸ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • یک گل سرخ برای امیلی

    یک گل سرخ برای امیلی

    داستانی از ویلیم فاکنر ترجمه نجف دریابندری

    ۱

    گل سیمی

    وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همه اهل شهرِ ما به تشییع جنازه‌اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام‌آمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می‌کردند، و زن‌ها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانة او که جز یک نوکر پیر – که معجونی از آشپز و باغبان بود – دست‌کم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.

    این خانه، خانة چهارگوش بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیق‌ها و منارها و بالکون‌هایی که مثل طومار پیچیده بود به سبک سنگین قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقت گل سرسبد شهر بود

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۵ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ساعت آشپزخانه؛ داستانی از ولفگانگ برشرت

    ساعت آشپزخانه؛ داستانی از ولفگانگ برشرت

    ساعت آشپزخانه؛ داستانی از ولفگانگ برشرتاز دور هم مى ‏دیدند که به سویشان مى ‏آید، چون جلب ‏توجه مى‏ کرد. چهره کاملاً پیرى داشت اما از راه رفتنش مى ‏شد دید که بیست سال بیشتر ندارد. او با چهره پیرش کنارشان روى نیمکت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آنها نشان داد: این ساعت آشپزخانه ما بود. این را گفت و به همه آنهایى که به ردیف روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند نگاهى انداخت. “آرى، بالاخره پیدایش کردم. تنها چیزى که باقى مانده است”.
    صفحه گردِ بشقاب مانندِ ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره‏ هاى آبى رنگى را که روى صفحه نقش بسته بود، نوازش مى کرد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش