میخواستم دنیا را عوض کنم، دنیا مرا عوض کرد!
گپی با شمس لنگرودی از شعر تا زندگی
حتی اگر اهل شعر و شاعری نباشید، احتمالا شمس لنگرودی را با دفترهای شعرهای زیبایش میشناسید: رفتار تشنگی، در مهتابی دنیا، خاکستر و بانو، جشن ناپیدا، قصیده لبخند چاک چاک، نتهایی برای بلبل چوبی، پنجاه و سه ترانه عاشقانه، باغبان جهنم، ملاح خیابانها و … شاعری که میگوید دنیای شعرهایش تا خودش فاصلهای ندارند؛ شاعری که اعتقاد دارد اگر کسی بخواهد شادمان باشد باید مکانیزم درون خودش را عوض کند و بر این باور است که همه ما در عین جمع بودنمان، تنهاییم. گفتگوی ما را با او درباره تنهایی و حال و هوای شعرهایش بخوانید؛ گفتگویی که اگرچه مدتی از آن میگذرد، اما هنوز (و شاید همیشه) حرفهایش بوی تازگی دارند.
تو نیستی که ببینی/چگونه در هوای تو پر میزنم/کلمات نابینا/بر کاغذهای سفید/ دست میسایند و/گرد نام تو جمع میشوند/ثانیههای متمرد/به زخم عقربهها فرو میریزند/و نام تو را/تکرار میکنند/تو نیستی که ببینی/چگونه پیله سنگ میشکافد/و پروانه مجروح/با بال شکسته/ابریشمش را/جارو میکند
جنگ با همه خشونتش در همه دورانهای بشری، فاجعهای است نابخشودنی برای کسانی که علت و مسبب آن هستند. جنگ جداییها را رقم میزند و بالاتر از همه مرگ و نیستی را به ارمغان میآورد، اما همین جنگ به نوبه خود حوادثی را به وجود میآورد که گاهی موجب پیدایش روابط پیچیده و رازآلودی میشود که احساس درونی انسانهای درگیر در آن را بیان میکند. ادبیات جنگی در کشورمان پس از پایان جنگ تحمیلی وارد عرصه جدیدی شد و نویسندگان بسیاری از آن گفتند و نوشتند تا شاید ناگفتهها و نقاط پر پیچ و خم آن را به تصویر بکشند. احمد محمود با زمین سوخته از جمله کسانی بود که در همان دهه ۶۰ روایت خود را گفت و قهرمانان داستانش را جاودانه کرد. اما بعد از او کسانی که جزو نسلهای دوم و سوم انقلاب بودند سعی کردند در این عرصه ورود کنند و اینکه تا چه حد موفق شدند، باید قضاوت درباره آن را به گذر زمان سپرد تا نسلهای آینده بخوانند و بدانند؛ چرا که سالها باید از این رویداد بگذرد تا بتوان آنچه رخ داد را پخته و سخته کرد. آن را ورز داد و به شکل دلخواه درآورد تا مخاطب بپذیرد آنچه را که باید.





