مد و آرایش

اگزیستانسیالیسم

این مقاله بطور کامل مبحث اگزیستانسیالیسم را مورد بررسی قرار می دهد. در ابتدا به مبانی و تعریف آن می پردازیم و در بخش بعدی این تعریف را بسط و گسنرش می دهیم و در انتها تاثیر نیچه بر اگزیستانسیالیسم را بیان می کنیم.

۱٫ معنای اگزیستانسیالیسم

فعل existo و existee در زبان لاتینی به معنای خروج از ظاهر شدن و بر آمدن است. این اصطلاح با بودن و هستی نیز متعارف است ولی در اصطلاح فلسفه‌های اگزیستانس این اصطلاح به موجودات آگاه از واقعیت خاص گفته‌ می‌شود؛‌ به عبارت دیگر، اگزیستانس به نحوه خاص هستی انسان اطلاق می‌شود و اگر گاهی از اگزیستانسیالیسم به اصالت وجود تعبیر می‌شود ربطی با نظریه اصالت وجود ملاصدرا که در باب مطلق وجود است ندارد.

در این فلسفه‌ها باید به ریشه لفظ Existence که مشتق از Existee لاتینی است توجه داشت این لفظ مرکب از دو جزء: ex (از بیرون) و sistee (قیام ایستادن)‌ و معنای آن در لاتین ظهور و بروز و تجلی است و از اینجا مناسبت اصطلاح «قیام یا تقرر ظهوری» برای این اصطلاح معلوم می‌گردد.

در اگزیستانسیالیسم که گفته‌ می‌شود قیام ظهوری و یا گاهی وجود تعالی یافته، مراد وجودی است که مرتب می‌خواهد گذر داشته باشد و شئ جدیدی شود که این وجود تنها بر وجود انسانی منطبق می‌شود؛ پس در فلسفه‌های اگزیستانس، وجود داشتن به معنای تعالی دائمی یعنی گذر از وضع موجود می‌باشد؛ از این رو وجود داشتن مستلزم صیرورت می‌باشد.

وقتی در فلسفه‌ اگزیستانسیالیسم، وجود به معنای تعالی دائمی و گذر از وضع موجود گرفته می‌شود و آن را با صیرورت مترادف می‌دانند با معنای لغوی آن نیز پیوند دارد؛ چون گفتیم که معنای لغوی آن ظاهر شدن و برآمدن است؛ پس اگزیستانس موجودی است که مرتباً نو می‌شود و به صورت دیگری ظاهر می‌گردد؛ به همین خاطر اگزیستانسیالیست‌ها مخصوصاً سارتر می‌گوید وجود انسان بر ماهیتش مقدم است؛ زیرا بین وجود داشتن و انتخاب کردن برای انسان فرقی نیست؛ یعنی وجودش وجود انتخابگر است، Existance یعنی نحوه خاص وجودی انسان که یک موجود آزاد گزینش‌گر و آگاه است.

پس ماهیت انسان در اثر انتخاب آزاد و آگاه خود او تحقق می‌یابد،‌ اما موجودات دیگر از حیوانات، نباتات و جمادات ماهیتشان بر وجودشان مقدم است. از این رو قابل پیش‌بینی هستند، قبل از موجود شدنشان می‌دانیم که ماهیتشان چیست قبل از اینکه مثلاً گوساله‌ای به دنیا بیاید می‌دانیم که موجودی که قرار است پا به عرصه بگذارد چه ماهیتی است.

اگر اگزیستانسیالیست قائل به خدا باشد می‌گوید خدا ماهیت آن را معین کرده است و گرنه طبیعت سرنوشت آن را معین می‌کند، ولی سرنوشت و ماهیت انسان را هیچ کس تعیین نمی‌کند و او یک موجود آزاد و آگاه است، تازه اگر بخواهد به صرافت طبع عمل کند که دیگر اصلاً قابل پیش‌بینی نخواهد بود؛ چون صرافت طبع هر شخصی با دیگران فرق دارد، آنقدر با هم متفاوتند که نمی‌توان نوع واحدی را برای انسان‌ها در نظر گرفت. پس این جمله سارتر که «وجود بر ماهیت متقدم است» ناظر بر مطلق موجودات و ماهیات نیست، بلکه منظور او وجود انتخابگر انسان است که بر چیستی او مقدم است.

با توجه به تأکید فلسفه‌های اگزیستانس بر وجود انسان، ریشه تاریخی این فلسفه را به سقراط یا آگوستین نسبت می‌دهند. البته همان‌طور که گذشت نگاه اگزیستانسیالیست‌ها به انسان نگاهی متفاوت است.

به طور کلی انسان را به دو گونه می‌توان مورد بحث قرار داد: ۱٫ به صورت انتزاعی ۲٫ به صورت انضمامى. در نظر انتزاعى، انسان را به شیوه منطقی استدلالی مورد بحث قرار می‌دهیم، حال استدلال برهانی یا تجربى؛ مثلاً جنس و فصل انسان را می‌شناسیم یا با تحقیقات تجربى، اجزاء بدن او را مطالعه می‌کنیم؛ مطالعه انسان از نظرگاه یک بیوشیمیست، روانشناس، جامعه شناس و فیلسوفان ما بعدالطبیعه و… بحث انتزاعی است؛ یعنى، این اندیشمندان انسان را به صورت بریده از دیگر اشیا مورد مطالعه قرار می‌دهند.

اما در نگاه انضمامی انسان با همه نسبت‌ها و روابطش مورد مطالعه قرار می‌گیرد و رابطه انسان با انسان‌های دیگر، با خدا، با طبیعت و هر چه غیر اوست، لحاظ می‌شود. شناخت فیلسوفان اگزیستانسیالیست از انسان، شناخت انضمامی است نه انتزاعى، آنها می‌خواهند انسان را با تمام روابطش بشناسند نه بریده از جهان خارج.

۲٫ توجه به چند نکته

۱٫ فلاسفه اگزیستانسیالیسم راضی به پذیرش این عنوان اگزیستانسیالیسم نبوده‌اند؛ تنها سارتر این اصطلاح را به صراحت به کار برده است و گابریل مارسل نیز تنها یک بار آن را پذیرفته است، ولی مورخان تاریخ فلسفه معاصر عنوان اگزیستانسیالیست و فیلسوف وجودی را غیر از سارتر بر عهده عده زیادی مثل کی‌ یرکگارد، یاسپرس، هایدگر، نیچه و… نهاده‌اند؛ حتی نویسندگانی مانند اباگنانو، بردیائوف و کامو را نیز اگزیستانس می‌دانند.

۲٫ فیلسوفان اگزیستانس درباره مظاهر عمده و برجسته‌ تمدن غربی از یونان باستان تا عصر جدید اظهار نظر کرده و واکنش نشان داده‌اند؛ مثلاً برای نیچه فرهنگ و تمدن یونان باستان اهمیت زیادی داشته است، ولی بقیه نیز به یونان باستان و شخصیت‌هایی چون ارسطو، سقراط و افلاطون و به مسائلی از قبیل خدا، مسیح، اخلاق مسیحی، کلیسا، کشیشان، قرون وسطى، علم، مدرنیته، مابعدالطبیعه، دولت، سیاست، دموکراسی غربی و تکنولوژی پرداخته‌اند که همگی مظاهر جامعه غربی هستند.

این خیلی مهم است که فیلسوفان اگزیستانس با اینکه محصول تمدن غرب هستند ولی صریحاً نسبت به دست‌آوردهای غرب موضع نفی و انکار دارند. علت اصلی این مطلب نیز پیامدهای منفی زندگی ماشینی در دوران مدرن است.

۳٫ فلاسفه اگزیستانس به شدت مخالف نظام‌سازی بوده‌اند و نباید انتظار داشته باشیم که مثل ارسطو، افلاطون و هیوم و… سخن گفته باشند ایشان فلاسفه آشفته‌ای هستند، هرچند به همه مظاهر غرب پرداخته‌اند ولی به صورت آشفته نه نظام‌مند. اما در عین حال یک بند تسبیح همه این مباحث آشفته را به هم پیوند می‌دهد و آن انسان است.

۴٫ تفاوت‌های بسیار عمیقی میان فلاسفه اگزیستانس وجود دارد. اندیشه های هایدگر با یاسپرس، مارسل با سارتر، نیچه با کی یر کگارد فاصله زیادی دارد. ولی این اختلاف عمیق نباید رشته وحدت بین این فلاسفه را از بین ببرد؛ چون همه آنها با تمام اختلافات در اموری نیز مشترکند که یکی از مشترکات مهمشان این است که همگی پرسش واحدی دارند و آن پرسش از چیستی و مقام و منزلت انسان است.

۵٫ مذهب اصالت وجود خاص انسانی از حیث گرایش به خدا و دین به سه دسته تقسیم می‌شود:

الف) مذهب اگزیستانسیالیسم دینی و خدا انگارانه که در رأس آن کی یرکگور قرار دارد و علاوه بر او می‌کل اونامونو، کارل یاسپرس و گابریل مارسل در این دسته جای دارند.

ب) مذهب اگزیستانسیالیسم ملحدانه که در رأس آن ژان پل سارتر قرار دارد، آلبر کامو و کافکا نیز در این دسته‌اند.

ج) مذهب اگزیستانسیالیسم خنثی یا متحیرانه که در رأس آن نیچه و مارتین هایدگر قرار دارند.
۳٫ مسائل مورد اتفاق اگزیستانسیالیست‌ها

فیلسوفان اگزیستانسیالیست در پاره‌ای از مسائل مشترکند ولی در تعداد آنها اختلاف است. کاپلستون در کتاب «فلسفه معاصر» به سه مسئله پرداخته و پل ادواردز ویراستار دایرةالمعارف فلسفه شش مسئله را مطرح کرده است.[۱]
۱٫ اوضاع مرزی

این مسئله از مسائل مشترک مهم فیلسوفان اگزیستانس است. همه انسان‌ها از نظر ظاهر شبیه هم هستند آنقدر که نمی‌توان آنها را از چهره شناخت؛ اگر بخواهیم انسان‌ها را خوب بشناسیم باید وقتی که در اوضاع و احوال خاص قرار می‌گیرند آنها را بشناسیم نه در زندگی روزمره و عادى؛ در حالت‌هایی مثل تنهایى، شرور، رنجها، مرگ، جنگ و… است که انسان‌ها خود و یکدیگر را می‌توانند بشناسند. فیلسوفان اگزیستانسیالیست توصیه می‌کنند که از اوضاع حدی فرار نکنید.
۲٫ خودشناسى

خودشناسی و نه انسان شناسی فلسفی یا تجربى، از مشترکات فیلسوفان اگزیستانس است. اگزیستانسیالیست‌ها به دنبال انسان‌شناسی یا فلسفی یا تجربی یا آنتروپالوژی نیستند؛ آنها به دنبال خودشناسى هستند و دغدغه همه آنها خودشناسى است هر چند نتایجی که گرفته‌اند خیلی تفاوت دارد.
۳٫ آزادى

آزادی مطرح در اگزیستانسیالیسم، آزادى فلسفی و هستی شناختی است نه آزادى سیاسی اجتماعی و حقوقی. سارتر فیلسوف فرانسوی می‌گوید: در زمان بودن، در مکان بودن، زنده بودن و کار کردن مختار نیستیم، ولی انسان در هر چیز دیگر توانایی گزینش و انتخاب دارد. ولی باید توجه داشت تفسیر آنها از آزادى با مبانی فلسفی اختیار در فلسفه اسلامی در تعارض است.

این اصل آزادى با اصل تقدم وجود انسان بر ماهیتش و ویژگی بی‌معنایی جهان ارتباط تنگاتنگ دارد و اصولاً این ویژگی‌ها و مشترکات را باید با هم فهمید.
۴٫ تکلیف ستیزى

فلسفه اگزیستانسیالیسم به جهت اعتقادی که به آزادى انسان دارد، هر امری را که در برابر آزادى و انتخابگری انسان قرار بگیرد حذف می‌کند. یکی از اصولی که با آزادى انسان تعارض دارد، اصل تکلیف مداری است، اعم از تکالیف فقهى، حقوقی و ارزشهای اخلاقى؛ زیرا آزادى انسان به طاعت محدود می‌گردد. گرچه این مسایل در جای خود قابل نقد است ولی اجمالاً می‌توان گفت پاره‌ای از تکالیف و ارزش‌های انسان با صرافت طبع او منافاتی ندارد؛ چون فطرت و سرشت آدمی همراه با اوست.
۵٫ اصالت تصورى، درون انگارى، ذاتیت

از بحث‌های سابق روشن شد که اگزیستانسیالیسم با اصالت فرد همبستگی دارد؛ چون می‌گوید هر فردی باید خودش باشد؛ از این رو انسان‌شناسی آن نیز شخصی بوده نه کلى؛‌ این همبستگی اگزیستانسیالیسم با اصالت فرد اقتضا می‌کند که با رئالیسم میانه‌ای نداشته باشد؛ در فلسفه‌های اصالت وجود خاص انسانی همه چیز معنای خود را در ارتباط با انسان به دست می‌آورد و انسان اشیا را با نگاه خودش توصیف می‌کند؛ پس اگزیستانسیالیسم مخالف رئالیسم و طرفدار اصالت معنا می‌باشد. اصلاً جهان بدون فاعل شناسا، وهم و خیال است؛ انسان، سرچشمه اصلی هر معنا و دلالت است.
۶٫ تعالی و گذر

مسئله تعالی و گذر از مشترکات فلاسفه متدین و غیر متدین اگزیستانسیالیست است. آنان معتقدند که انسان در حال تعالی و گذر است و همان گونه که اشاره شد کلمه Existance نه تنها به معنای وجود است، بلکه نوعی صیرورت و شدن هم در آن است.
۷٫ فقدان ماهیت معین برای انسان

انسان بر خلاف حیوانات، نباتات و جمادات از قبل ماهیت معینی ندارد، هر فرد انسانی ماهیت خود را با به کارگیری آزادى خودش می‌سازد. انسان با طرح‌های خود در آینده نشان می‌دهد که چه چیزی می‌خواهد باشد و هرگز خالی از هدف و تصمیم نیست؛ از این رو وجود خاص انسانی مقدم بر ماهیت اوست.
۸٫ ارزش سازی

فلسفه اگزیستانسیالیسم، انسان را خالق ارزش و تحقق دهنده آن می‌داند؛ یعنى، هر فردی در سیر انفسی و تعالی و گذر خود که ماهیتی می‌یابد یک چیزهایی برایش ارزش می‌شود ؛ از این رو خودش ارزش را می‌سازد.


اگزیستانسیالیسم چه می گوید؟

۱) محور تمامی کاوشهای فلسفی در این تفکر وجود انسان است. برخلاف اکثر فلسفه ها و مکاتب قبل از اگزیستانسیالیم که بر پایه هستی بنیان گذاری شده بودند، این مکتب تمامی فلسفه و حتی مسائل دینی خود را انسان قرار داده بود.

۲) اگزیستانسیالیستهای خداپرست، وجود انسانی را در تعالی به سوی خدای یگانه می دانند؛ از طرف دیگر چهره های الحادی این مکتب وجود را در تعالی به سوی نیستی جستجو می کنند.

نظریاتی همچون نظریۀ الحادی اگزیستانسیالیسم در شکل گیری شخصیت بشر بیشترین نقش را داشتند. به طور مثال مقوله از خود بیگانگی یا غربت ریشه عمیقی در فلسفه وجودی انسان دارد که بحث در این مورد از موضوعات مورد علاقه در قرن ۱۹ بین تمامی فیلسوفان بود.

این گونه افکار کم کم به تولد نظریات نهیلیستی در ابتدای قرن ۲۰ انجامید ( متاسفانه!).

۳) فیلسوفان وجودی به شدت با عقل گرایی مخالف بودند. آنها انسان را موجود بی خردی می دانستند که احساس، غریزه، اراده و … وجود او را ساخته است.

۴) موجودات آن طور که هستند، شناخته نشده اند. بلکه آن طور که بر ما ظاهر میشوند شناسایی میشوند.

۵) ترویج فردگرایی از بارزترین کارهایی بود که توسط این نظریه پایه ریزی شد. مثلا در مقوله های عرفانی، سلوک فلسفی را تنها به صورت فردی موثر می دانستند. به زبانی ساده تر برای فرار از اجتماع و معیارهای سخت جوامع بشری جدید، سعی کردند آزادی فردی را رواج بیشتری بدهند.

۶) اگزیستانسیالیستها مخالفان سرسخت معرفت شناسی در فلسفه جدید بودند تا جایی که کانت و دکارت که از بزرگترین نظریه پردازان دوره جدید بودند توسط فیلسوفان اگزیستانسیالیستی همچون نیچه، هیدگر و مرلوپونتی مورد حمله شدید قرار گرفتند.

۷) ردپای فیلسوفان هر دوره یا هر مکتب را میتوان در آثار ادبی آن دوره یا مکتب دید. اغلب فیلسوفان این مکتب برای ترویج اندیشه های خود رو به آثار فرهنگی، هنری و ادبی نهادند. به طور مثال ژان پل سارتر که چه بسا شهرتش در ادبیات بیش از فلسفه است!

سورن کی یر کگارد

سورن کی یر کگارد پرکارترین فیلسوف قرن ۱۹ دانمارک تقریبا با تمامی فلاسفه قبل و معاصر خود و تمامی نظرات فلاسفه یونان باستان مخالف بود!

کی یر کگارد مخالف شدید نظریات هگل و همچنین عقاید فئودالیسمی و متهجرانه کلیسا بود. او آنقدر در مخالفت با کلیسا اصرار ورزیده بود که از او به عنوان پدر فکری نئو ارتدکس یاد میشود.

وی موسس نظریۀ اگزیستانسیالیسم بود. او از اولین کسانی بود که مرزهای ارتباط فلسفه با ادبیات و روانشناسی را در هم شکست.

همچنین او در پست مدرنیسم و اومانیسم نیز نظریاتی ارائه داده است.

او افکار جدیدی را بیان کرد، این سخنان دلیلی بر این مدعاست:

۱- حقیقتی را بیان میکنم که از نظر خودم درست باشد.

۲- دوست داشتن خود را هرگز فراموش نکنید.

۳- یاد بگیرید که یاد بگیرید، مسائلی در دنیا وجود دارد که یادگرفتنی نیست و یاد بگیرید که آنها چیستند!

۴- این درست لذت محض است؛ در لحظۀ مرگ، زندگی جدید خلق کردن.

۵- دردناکترین لحظه زندگی آن لحظه ای است که به آینده فکر میکنید.

۶- مسئولیت، یکی از بزرگترین دردسرهای آزادی است.

۷- کدام سخت تر است؟ بیدار کردن کسی که خواب است یا بیدارکردن کسی که خواب می بیند که بیدار است؟!

جمله ای از سورن کی یر کگارد که اوج حرفهای اگزیستانسیالیستی و نهیلیستی را به زبان میآورد:

من کی ام؟ چه طور به دنیا آمده ام؟ چرا با من مشورت نشد؟
چگونه این چیز را دنیا می نامند؟ اگر من ناچارم که در آن دخالت
کنم، تهیه کننده این چیز، چه کسی است؟ می خواهم او را ببینم!


تأثیر نیچه بر اگزیستانسیالیسم

اگر به کوه رفته باشید حتماً با خود اندیشیده‌اید که نزدیک‌ترین راه در کوه، رفتن از یک قله به قله‌ی دیگر است و این ساده‌ترین و نزدیک‌ترین راه است. اگر وسیله و توان داشتید، به جای پایین و بالا رفتن از کوه، قه‌ها را درمی‌نوردید، آن وقت قله‌ها را به هم بسیار نزدیک ‌کرده‌ایم.

سخنان نغز هم مثل قله‌ها، سعی می‌کنند راه‌ها را کوتاه کنند. خواننده این سخنان باید مرتفع بوده و از روان بلند بالایی برخوردار باشند و نیز شخصی تیزبین بوده و دائم از سطح به عمق برود. از لمس و ظاهر نیز معنا را بکاود. این سخن خود نیچه است که: «سخنان نغز همچون قله‌هایند». این سخنان شامل خود نیچه هم می‌شود. او بر فراز می‌چرخید. من به اعتقادات متافیزیکی او، سخنان پروداکتیو او و فرآورده‌هایی که به او رسید، کاری ندارم. پروسه و روندی که او طی کرد، سعی در درنوردیدن قله‌ها بود و می‌خواست راه‌ها را کوتاه کند.

در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش کشیش پروتستان بود. ۵ ساله بود که پدرش از دست رفت. وضعیت خانواده و مذهبی بودن خانواده او آن چنان بود که در کودکی او را کشیش صدا می‌کردند. همیشه آرامشی که در دوران کودکی دین به او داده بود، همراهش بود. آرامش‌بخشی مسیحیت تا پایان عمر، علی‌رغم مبارزه‌اش با مسیحیت، همراهش بود. در اواخر عمر می‌گفت: «هنگامی که به خود می‌اندیشم احساس می‌کنم خون یک حکیم الهی در من جریان دارد».

شرق بر او تأثیر فراوان گذاشته بود. با سخن دکتر شایگان که نیچه را غربی‌ترین فیلسوف غرب می‌داند موافق نیستم. فکر می‌کنم او جزو شرقی‌ترین‌هاست. او حافظ را خوانده بود. در آراء خودش از او تأثیر گرفته؛ ارجاع او به سعدی، نشان می‌دهد که از سعدی هم تأثیر گرفته بود. حسن صباح و مولانا را هم می‌شناخت.

کنت دوگوبینو، شرق‌شناس برجسته‌ی غربی نیز بر نیچه تأثیر گذاشته بود. حتی برخی معتقدند نیچه کتاب «انسان کامل» عزیزالدین نصفی را خوانده بود و شاید مبالغه باشد اگر بگوییم ابرمرد نیچه، نوعی از انسان کامل عزیر‌الدین نصفی الهام گرفته شده باشد.

او در دوران کودکی با موسیقی و پیانو آشنا شد. رابطه‌اش با ریچارد واگنر نیز بسیار قوی بود، ولی پس از مدتی از او جدا شد.

 

اما نیهیلیسم:

فلسفه نیهیلیسم از دو ناامیدی آغاز می‌شود:

ناامیدی سیاسی و ناامیدی مذهبی.

سیاسی به این معنی که چرا نمی‌توان دنیا را عادلانه کرد. چرا مکتب‌های مختلف که به وجود آمده‌اند توان ساختن دنیای عادلانه‌ای را ندارند؟ ولی ناامیدی مذهبی از آنجا آغاز شد که نیهیلیست‌ها در غرب به این نتیجه رسیدند که پایه‌های متافیزیک دینی سست شده است و دیگر توان معنابخشی به زندگی را ندارد و با فرض اینکه از مذهب و متافیزیک ناامید شده باشیم، چگونه می‌توان به جهان معنا داد؟ این پرسش نیهیلیست‌ها بود که مطرح می‌کردند.

آنها همیشه ناراضی بودند. اعتقاد داشتند اگر الحاد و بی‌خدایی رضایت به بار بیاورد، به درد نیهیلیسم نمی‌خوردگ الحاد باید نارضایتی به دنبال داشته باشد. بی‌خدایی مورد رضایت نیهیلیست نیست، بی‌خدایی عدم رضایت نیهیلیست است.

ناامیدی مذهبی شاید به طور مشخص از نیچه متبلور شد. نیچه جمله‌ی بسیار تکان‌دهنده‌ای دارد که سال‌ها غرب را متأثر کرده بود، شخصی با چاقوی خونین [از کلیسا بیرون می‌آید] و می‌گوید: من کشتم، بالاخره خدا را کشتم؛ خداوند مرده است. شاید این جمله در ابتدای ادای آن تأثیر چندانی نداشت، ولی پس از گذشت مدتی، بسیار مؤثر واقع شد و مؤمنان و حتی ملحدان را متأثر کرد.

گزاره خداوند مرده است به چه معناست؟ البته این به معنای مرگ خدای مذهبی نیست و یا اینکه خدای دینی و یا مسیحی مرده است، نه اینگونه نیست. این ساده‌ترین و اشتباه‌ترین برداشت از این گزاره است. «خدا مرده است»، یک گزاره توصیفی است و معنایش این است که: «تمام اهداف، غایات و آرمان‌هایی که فراتر از بشرند و می‌خواهند به بشر معنا بدهند، باید از بین بروند یا از بین رفته‌اند! و بشر خود باید معنای زندگی‌اش را بسازد.»

فیلسوف کسی نیست که در پی کشف نظام عالم باشد و یا حقیقت‌کاوی کند؛ فیلسوف، شناختش مساوی آفرینندگی است؛ یعنی ارزش‌زایی می‌کند و خودش باید دست به خلق ارزش‌ها بزند، نه اینکه نظام عالم را بررسی و کشف کند. این جمله‌ی نیچه، اولین و مهم‌ترین جمله‌ی نیهیلیسم مذهبی است. ریشه‌های این جمله برای اولین بار در نامه‌ی سال ۱۷۹۹ یاکوبی به فیشته مطرح شد. فیشته ایده‌آلیسم آلمانی بود که ایده‌آلیزم کانتی را تا انتهای منطقی خود برد. ایده‌آلیزم کانتی منکر شناخت دو ابژه کلاسیک و سنتی متافیزیک غرب بود.

کانت معقتد بود ما توان شناخت روح و خداوند را به عنوان شیء فی نفسه نداریم. (دو ابژه متافیزیک کلاسیک سنتی) بعدها گفت، ما هیچ چیزی را نمی‌توانیم به عنوان شی‌ء فی نفسه بشناسیم؛ فقط پدیداری را که از آن جسم به چشم ذهن و ضمیر ما می‌رسد، درک می‌کنیم؛ یعنی ما با عالم پدیدارها در تماسیم.

فیشته این سخن کانت را تا انتهایش پیش برد. او پدیدارشناسی کانتی را پروبال داد. یاکوبی در نامه‌ای به فیشته نوشت:

این نحوه‌ی سلوک فلسفی، شما را از ایده‌آلیسم به اکوئیسم می‌رساند. اگر قرار باشد جهان خارج را از طریق پدیدارهایی که به من می‌رسد بشناسم، پس من در درون پدیدارهای خودم زیست می‌کنم و هیچ ارتباط واقعی با جهان خارج ندارم. پدیدارها به من می‌رسد و من با آن پدیدارها تعامل کرده و درون خودم زیست می‌کنم. یاکوبی می‌گفت این نوعی اکوئیسم منفی و خودمداری است. چیزی که بعدها نیهیلیسم از آن برآمد.

یاکوبی در آن نامه نوشت: این شروع نیهیلیسم است؛ اینکه خودت ارزش‌هایت را بسازی، خودت فهم خودت را تعیین کنی. به این نتیجه برسی که هر چه می‌فهمی کاری است که ذهن تو روی بر این پدیدارها انجام داده است. در حقیقت با این نامه، به نوعی نیهیلیسم آغاز شد. از اینجا بود که به صورت کلاسیک و فلسفی نیهیلیسم نضج پیدا کرد و پا گرفت.

حال «خداوند مرده است» و من استوار و بر پای خود می‌ایستم و با همان خودمداری، ارزش‌هایم را خودم خلق می‌کنم. نیچه گفت، مفهوم خداوند بزرگ‌ترین دشمنی است که وجود داشته است.

به هر دو معنا می‌توانید آن را بخوانید:

بزرگ‌ترین دشمنی که وجود داشته است و یا بزرگ‌ترین دشمنی بوده است که مفهوم «وجود» با او در نزاع و مناقشه بوده است.

از اینجا بود که اگزیستانسیالیسم و اگزیستانسیالیسم نیهیلیستی بر سر یک دو راهی ایستاد: انتخاب بین هیچ و خدا یا اینکه هیچ را بپذیریم و خودمان خدای خودمان بشویم یا خدا را بپذیریم و به او ایمان بیاوریم.

این دو راهی تفریق اگزیستانسیالیسمی بود. نحله‌ی اول کسانی مثل سارتر، نیچه و هیدیگر بودند و نحله دوم کسانی مثل کیرکه‌گارد که گفت: به خداوند ایمان می‌آورم چون خردستیز است؛ شورمندی من به خاطر اعتقاد به خداوند، در این است که اصلاً عقل من نمی‌تواند با مساحات به آن راه بدهد. اینها استدلال‌های نیهیلیست‌هاست.

داستایفسکی با تأثیر مشخص از گزاره خداوند مرده است نیچه نوشت:

زمانی که آدمی می‌خواهد خود را از سطح توده‌ها و رمه‌ها فراتر ببرد، تنها چیزی که باقی می‌ماند این است که جاودانگی روح وجود دارد یا ندارد؟ اگر نتواند برای جاودانگی روح پاسخی پیدا کند، منطقی‌ترین راه خودکشی است. گزاره خودکشی منطقی از دل این سخن ایجاد شد.

ژان پل سارتر می‌گفت: نیچه ‌گفته است خداوند مرده، اما من بر این باورم که خداوند حتی برای مؤمنان هم مرده است.

انسان همیشه با دو محال روبه‌رو بوده است: مفهوم خداوند و اینکه خودش بخواهد خدا شود. نیچه می‌گفت بین هیچ و خدا، خودمان خدا شویم، اما سارتر می‌گفت اینها هر دو مرده‌اند و نمی‌توان اینگونه زیست.

اولین کتاب نیچه «زایش تراژدی» از تلقیات نیچه به موسیقی برآمده بود. او آن چنان با موسیقی عجین بود که می‌گفت اگر روزی پیانو نزنم، فلسفه‌ام کاملاً مرده است. برخی معتقدند که «زایش تراژدی» آئینه‌ی حس موسیقیایی نیچه بود.

خود نیچه نیز در این کار افراط می‌کرد و می‌گفت: کتاب «چنین گفت زرتشت» من، متناظر با سمفونی ۹ بتهون است. کتابش‌هایش را با ریتم موسیقایی تغییر می‌داد. گویی با آوا زندگی می‌کرد.

در «زایش تراژدی» او دو متد مطرح می‌کند: ۱ـ متد دیونیزی؛ ۲ـ متد آپولونی.

متد دیونیزی یعنی همین یکپارچگی و وحدتی که در موسیقی وجود دارد. او با متد دیونیزی در پی این بود تا خودش را با عالم یکی کند و سرمستانه با حیات یکی شود. در عرفان اسلامی در مقایسه‌ی نیچه با مولانا و چگونگی پاسخ عرفان اسلامی به گزاره‌ی خدا مرده است نیچه‌، اگر مولوی به جای نیچه بود چه می‌گفت؟ نیچه خدای مسیحی را غریبه دیده بود. چیزی خارج ما و آن قدر مهیب، بزرگ و قدرقدرت که بشر را زیر دست و پای خود له کرده است. همان طور که سارتر نیز چنین می‌گفت؛ اما مولانا  خداوندی را با خود آمیخته بود. نمی‌گفت من منم و خدا هم دیگری است.

؟؟؟ دو چشم من نشین ای آنکه از من من‌تری

خدا برای او و در او یکی بود.

«دیونیزی» نیچه، بسیار شرقی و البته برآمده از یونانیان است. او یونانیان را افراد ایزوله و تک افتاده‌ای می‌دید که قصد دارند با موسیقی و ابزار خیال و رؤیا یکی شوند تا با عالم و حیات التصاق پیدا کنند. این نظریه خیلی شبیه تئوری وحدت وجود دکارت است.

رویکرد دوم او رویکرد آپولونی است. در دیونیزی شما بی‌نظمی، مستی و یکی شدن با طبیعت را دارید، ولی رویکرد دوم، آفرینش‌گری و خلاقیت هنری است. در این رویکرد شما با خلق کردن، بر پوچی جهان غلبه می‌کنید. با خلق هنر، خلق فلسه و استوار بر پای خود ایستادن و آفرینشگری، بر این پوچی غالب می‌شوید و خود و سامان زندگی‌تان را به نظم درمی‌آورید.

کلید شکوفایی انسان مدرن را از نظر نیچه در کتاب «زایش تراژدی»، باید در هنر جست‌وجو کرد. اما او معتقد بود چند چیز مانع به بار نشستن متدهای او می‌شوند؛ یکی از آن موارد اخلاق مسیحی بود. می‌گفت: چیزی که باعث زبونی بشر شده است، نیهیلیسم نضج یافته‌ی دوران مدرن نیست، بلکه اخلاق مسیحی است. این اخلاق مسیحی، در زندگی عهد عتیق و سلوک قوم بنی‌اسرائیل ریشه داشت. زیرا نیچه مثل دیگر فیلسوفان اگزیستانسیالیست، از خود می‌پرسد که حیات بر معرفت مقدم است یا معرفت بر حیات؟ زندگی بر اندیشیدن مقدم است یا اندیشیدن بر زندگی؟ او مثل اگزیستانسیالیست‌ها معتقد بود چیزی که اصالت دارد، حیات و زیستن است.

اخلاقیات مسیحی به خاطر منع‌های مکرر و به خاطر اینکه از بردگی نفع می‌برد، حیات و زندگی را نفی می‌کند. او می‌خواست جلوی این تلقی و از بین رفتن سرمستی و شاید خوار شدن آدمی بایستد.

تفکر اخلاقی نیچه، مهم‌ترین قسمت فکر اوست. به قول هیدیگر، اراده‌ی معطوف به قدرت نیچه، مهم‌ترین گزاره و مهم‌ترین رأی او در طول تاریخ اندیشه‌های او به شمار می‌رود.

زرتشت پیامبر ایرانی را بهانه کرده و کتابی می‌نویسد تا جدال خیر و شر را مثله کند. او می‌گوید: «هیچ کس از من نمی‌پرسد که چرا من اسم زرتشت را بر کتابم گذاشتم؟

خودم پاسخ دادم:

زرتشت معلم اخلاق بود و اولین کسی بود که تفکیک شوم خیر و شر را بنا نهاد و من دوباره او را زنده می‌کنم تا خودش سخنش را پس بگیرد.»

یعنی زرتشت را در دنیای مدرن زنده کرد تا تفکیک خیر و شر را به نقد بکشد. تفکیک خیر و شر به نظر نیچه به این دلیل است که آدم‌ها دو دسته‌اند:

آدم‌های والاگهر و والاتبار و آدم‌های فرومایه و زبون.

آدم‌های والاگهر آنهایی‌ هستند که با قدرت‌شان، ارزش‌های اخلاقی را می‌آفرینند و آدم‌های دون و فرومایه کسانی‌ هستند که توان کسب آن قدرت را ندارند، بنابراین در مقابل اخلاق قدرتمندانه، یک اخلاق زبون آفریده‌اند که ضعف و فقر را ارزشمند می‌شمارد. هر کس قدرت‌مندتر است، شفقت ندارد، پس با قدرت خود اخلاق و ارزشی را تعیین می‌کند.

این سخن نیچه برخلاف سیر اخلاقی بود که تا زمان او وجود داشت. برخلاف این سخنان او که از دل کتاب اراده‌ی معطوف به قدرت برآمد، کاری خوب است که قدرتِ‌ کننده‌ی کار را افزایش بدهد و کاری بد است که قدرتِ ‌کننده کار را کاهش بدهد؛ از این رو، ارزش کارها به قدرت‌زایی آنهاست.

برخلاف آنچه برخی‌ها معتقدند، شاید نیچه در پی آن نبود که فاشیسم، نازیسم و هیتلر را توجیه کند. کافمن که شاید بهترین شارح نیچه باشد و از وجود اوست که غرب، نیچه را خوب، دقیق و به موقع شناخت معتقد است، تئوری «اراده‌ی معطوف به قدرت» نیچه، فقط در قدرت سیاست و زور گفتن خلاصه نمی‌شود. همه‌ی ذرات هستی در پی افزایش قدرتند؛ همه شوون عالم در پی افزایش قدرتند.

بیایید به جای تفکیک خیر و شر و درآوردن اخلاق، دنیا را معقول جلوه دهیم؛ با تئوری معطوف به قدرت دنیا را معقول جلوه دهیم. به همین دلیل بود که هیدیگر گفت، تئوری اراده معطوف به قدرت نیچه، مهم‌ترین تئوری اوست.

«راسل» در کتاب قدرت خود نوشته است: نیچه سخن توصیفی داشت، ولی من نرماتیو و هنجاری سخن می‌گویم: همه‌ی ذرات هستی، باید در پی افزایش قدرت باشند.

راسل رویکرد هنجاری و نیچه رویکرد توصیفی داشتند. نیچه در کنار این تئوری، تئوری دیگری را هم مطرح کرد که گویا با هم متضاد و در جدال‌اند: «بازگشت جاودانه» یا رجعت ابدی. تئوری بازگشت جاودانه، به این معناست که دنیا دائماً در حال تکرار است. آنچه بوده است، با دقت تمام، مشمول تمام جزئیات تکرار خواهد شد. دائماً در حال چرخشیم و به جای اول بازمی‌گردیم. این نگرشی منفی به عالم نیست. درست است نیچه از شوپنهاور متأثر بود، اما بلافاصله جلوی او ایستاد. شوپنهاور دنیا را تراژیک می‌دید: او می‌گفت جهان سوگناک است. به چند مثال در این زمینه توجه کنید؛

در این دنیا، نمی‌توان خوب زندگی کرد؛ جان بیش از آنکه ممد حیات نیکوکاران باشد، ممد حیات بدکاران است. یا اینکه، فکر کنید جهان اقتضای عمیق کردن روابط انسانی را ندارد. پس آدمی همیشه تنهاست.

اینها وجوه تراژیک و سوگناک زندگی است. شاید کسانی با دیدن وجوه تراژیک، دنیا را پس بزنند، اما نیچه، می‌گفت علی‌رغم تکراری بودن، می‌چرخد؛ اما نگرش من تأثیری و اثباتی به حیات است. او می‌گفت: حیات را تأیید می‌کنم. باید ماند و زیست، نه اینکه رها کرد و رفت.

رجعت جاودانه مستقیماً در آلبر کامو ریخته شده است. افسانه سیزیف او را خوانده‌اید:

شخصی کوله‌‌ای از سنگ بر دوش داشت، به خاطر اینکه خدایان او را نفرین کرده بودند. او در گذشته پادشاه بود؛ به همسرش گفت، پس از مرگ من، تو به جسد من بی‌احترامی کن تا من به دنیا برگردم. او مُرد؛ همسرش هم جسد او را به بیابانی انداخت و او دوباره زنده شد. وقتی خدایان متوجه شدند چه کلاهی سرشان رفته است، او را نفرین کردند. او مجبور شد هر روز با کوله‌ای پر از سنگ، به قله‌ی کوهی برود؛ اما نرسیده به کوه، سنگ‌ها می‌غلتید و دوباره فردا روز از نو، روزی از نو. پس از مدتی دریافت که زندگی تکرار است، اما چاره‌ای جز این نیست. رجعت جاودانه ریشه این تلقی بود.

آخرین سخنی که از نیچه می‌گویم، در مورد تلقی اپیستمولوژیکی اوست که در میان فلاسفه‌ی اگزیستانسیالیست و حتی فلاسفه کانتیننتال و حتی فلاسفه تحلیلی تأثیر گذاشته است.

نیچه معتقد بود ما به هیچ وجه نمی‌توانیم به حق مطلق دست پیدا کنیم. یاسپرس این جمله‌ی نیچه را پروبال داد و نوشت: هیچ حقی در جهان وجود ندارد. حق با حق، به صورت تاریخی برخورد می‌کند. نیچه حق مطلق را اختراع فلاسفه می‌دانست. اختراع فلاسفه‌ای که از صیرورت عالم ناراضی‌اند. حق اشتباهی است که نوع خاصی از موجودات زنده مرتکب می‌شوند؛ می‌سازند تا منقرض نشوند. با توجه به این تعریف، نیهیلیسم برای نیچه این بود:

بها ندادن به دانش خود و این تلقی را نکردن که حق در دامن من افتاده است و مجاز ندانستن خود برای گفتن دروغ‌هایی که به آن دروغ‌ها نیازمندیم.

تفکر انسان در تلقی نیچه به شدت تفسیری و تحلیلی است. او به دنبال فهم عمیق بود؛ نه دنبال به حق رسیدن.

هیدیگر می‌گفت فهم عمیق نیچه از فهم این دو مورد حاصل می‌شود:

۱٫ جهان را با اراده معطوف به قدرت بشناسیم؛ ۲ـ رجعت جاودانه و بازگشت ابدی و تکرار نافرجام را لحظه به لحظه در خاطر داشته باشیم.

نیچه می‌خواست یک ابرانسان بسازد که ارزش‌هایی را که تاکنون بر او حکم می‌راند، از بین ببرد و آرمان‌ها و اهداف زندگی‌اش را خودش بسازد.

اگزیستانسیالیست‌ نیهیلیست مطرح در کامو در این تفاوت دار دکه «کامو» به دنبال ابرانسان نبود. همین زندگی با همین سادگی و پوچی، باید زیست شود و شاید در همین تکرار، معنای زندگی نهفته باشد.

 

چند سخن کوتاه از نیچه:

۱ـ هیچ نظم و ساختاری در جهان وجود ندارد، مگر نظم و ساختاری که ما به آنها می‌بخشیم.

۲ـ اگر به عمق اعتقادات نفوذ کنیم، درخواهیم یافت که تمام ارزش‌ها بی‌پایه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستی هر چیز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقیقی وجود ندارد. والاترین ارزش‌ها خودشان را نابود می‌کنند و هدفی در کار نیست، چرا که هیچ وقت پاسخی نمی‌یابند.

اما کلیدی‌ترین عبارت نیچه درباره نیهیلیسم به زعم خودش:

آنچه گزارش می‌کنم، تاریخ دو قرن آینده است؛ آنچه توصیف می‌کنم، آن چیزی است که در راه است: پیشروی نیهیلیسم.

مدت‌هاست که فرهنگ اروپایی ما به سوی فاجعه می‌تازد، آن هم با عذابی روزافزون. بی‌قرار، بی‌تاب با خشونت و با سر می‌تازد؛ مثل رودخانه‌ای که به سوی دریا می‌تازد. من فرا رسیدن نیهیلیسم را خوشامد می‌گویم و خوش یُمن می‌دانم نه بد یُمن. می‌دانم این بزرگ‌ترین بحران بشریت خواهد بود، اما اینکه آیا بشر بر آن غلبه می‌کند یا نه، به توانایی بشر بستگی دارد. اما می‌دانم که قطعاً ممکن خواهد بود.

نیهیلیسم پس از نیچه به چند دسته تقسیم شد:

نیهیلیسم زیباشناسانه که شروع آن با کتاب «ارتباط زیباشناسی و واقعیت» نوشته چرنوشوفسکی روسی بود. او در این کتاب، هنر را نتیجه‌ی منافع گروهی خاص در جامعه‌ای خاص می‌دانست.

نیهیلیسم سیاسی در سال ۱۸۱۷ آغاز شد و تا سال ۱۹۱۷ ادامه داشت. تبلور آن در کتاب «پدران و پسران» ایوان تورگینف است.

نیهیلیسم اخلاقی در آراء نیچه به طور جدی متبلور است و نیهیلیسم اگزیستانسیال که در آثار نیچه، کامو و سارتر هویداست.

کلید واژه : اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم نیچه اگزیستانسیالیسم سارتر معنای اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چه می گوید؟ تأثیر نیچه بر اگزیستانسیالیسم تعریف اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چیست اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم نیچه اگزیستانسیالیسم سارتر معنای اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چه می گوید؟ تأثیر نیچه بر اگزیستانسیالیسم تعریف اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چیست  اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم نیچه اگزیستانسیالیسم سارتر معنای اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چه می گوید؟ تأثیر نیچه بر اگزیستانسیالیسم تعریف اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چیست  اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم نیچه اگزیستانسیالیسم سارتر معنای اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چه می گوید؟ تأثیر نیچه بر اگزیستانسیالیسم تعریف اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چیست  اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم نیچه اگزیستانسیالیسم سارتر معنای اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چه می گوید؟ تأثیر نیچه بر اگزیستانسیالیسم تعریف اگزیستانسیالیسم اگزیستانسیالیسم چیست

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۹ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش