مد و آرایش

دمشق، پایتخت فرهنگی جهان عرب در سال ۲۰۰۸


دمشق

دمشق پایتخت فرهنگی جهان عرب در سال ۲۰۰۸ اعلام شده است.
یونسکو (سازمان علمی، آموزشی و فرهنگی ملل متحد) و اتحادیه عرب پایتخت سوریه را به عنوان پایتخت فرهنگی جهان عرب انتخاب کرده اند و برنامه های ویژه ای که برای امسال در نظر گرفته شده از امروز (۲۰ ژانویه، ۳۰ دیماه)، رسما آغاز شده است.

انتظار می رود که شمار زیادی برنامه نمایشی از سراسر جهان برای شرکت در جشنواره فرهنگی دمشق سرازیر سوریه شود.

بشار اسد، رییس جمهور سوریه، و مهمانانش عبدالله گل، رییس جمهور ترکیه، حمد بن خلیفه آل ثانی ، امیر قطر و همچنین امیل لحود، رییس جمهور سابق لبنان در مراسم افتتاحیه این جشنواره که روز گذشته برگزار شد، حضور داشتند.

این جشنواره میزبان برنامه های نمایشی بین المللی و عرب در حوزه های فیلم و سینما، موسیقی، تئاتر، نقاشی و سایر فعالیت های هنری خواهد بود.

دکتر حنان قصاب حسن، دبیرکل جشنواره در توضیح گفت: "دمشق پایتختی برای فرهنگ عرب نیست بلکه پایتخت فرهنگی جهان عرب است. ما از شمار زیادی از هنرمندان و برپاکنندگان نمایشگاه ها از سراسر جهان برای شرکت در این جشنواره یک ساله دعوت کرده ایم."

او افزود: "دست اندرکاران موزه آلبرت و ویکتوریا از بریتانیا نمایشگاه بسیار مهمی از آثار سفالی را به نمایش می گذارند و اکرم خان در خلال برنامه های جشنواره برنامه رقص خود را اجرا خواهد کرد. جشنواره ما بین المللی خواهد بود."

دبیرکل جشنواره با اشاره به این موضوع که شهر پرقدمت دمشق تنها پایتخت جهان است که از ابتدای پیدایش آن تا کنون همواره دارای سکنه و پایتخت بوده است، گفت: "برنامه ریزی ها برای برگزاری سال فرهنگی ۲۰۰۸ در دمشق از یک سال پیش آغاز شد."

او در ادامه گفت: "در کنار نمایش های فرهنگی متفاوت زیبایی های این شهر به ویژه برجسته شده است. ساختمان های سنتی رفت و روب، خیابان های سنگ فرش بخش قدیمی دمشق بازسازی و شمار بیشتری جاده اسفالت شده است."

سازماندهندگان این جشنواره یک ساله همچنین بر هویت عرب دمشق تاکید دارند. اسامی خارجی که بالای رستوران ها و کافه ها قرار داشت همگی به اسامی عربی تغییر کرده است.

در بخش ادبی این جشنواره میلان کوندرا، نویسنده نامی چک، نوآم چامسکی، فیلسوف و زبان شناس سرشناس آمریکایی و ایزابل آلنده، رمان نویس اهل شیلی از جمله چهره های مهم ادبی جهان هستند که قرار است در کنفرانسی هنری فرهنگی در جشنواره سخنرانی کنند.

فیروز، یک از مشهورترین آوازخوانان جهان عرب که اهل لبنان است قرار است در این برنامه ها شرکت کند اما لینا سنجب، گزارشگر بی بی سی در دمشق، می گوید که گروه های ضد سوریه ای در لبنان او را تحت فشار گذاشته اند تا کنسرتش را لغو کند.

خانم فیروز قرار است روز ۲۸ ژانویه در جشنواره دمشق برنامه اجرا کند.

 

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۹ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • فتحعلی شاه، خوش‌تیپ‌ترین چهره موزه لوور پاریس!

    فتحعلی شاه، پادشاه دوران قاجار ایران که در بین ایرانیان به عنوان شاهی تن‌پرور و بی‌عرضه و عامل از دست رفتن بخش عظیمی از خاک ایران شناخته می‌شود، خوش‌تیپ‌ترین چهره موزه لوور پاریس شناخته شده است!به گزارش سرویس بین‌الملل «تابناک»، هفته‌نامه «تایم» آمریکا نوشت: هر ساله بازدیدکنندگان موزه لوور، از هر جاذبه توریستی دیگری در این کشور بیشترند.

    بنا بر این گزارش، ۳۵ هزار قطعه هنری در مساحتی به اندازه ۵۶۰۰ متر مربع که سال گذشته ۳/۸ میلیون نفر بازدیدکننده داشته و در مجموع بیش از جمعیت کشور سوئیس و دانمارک بوده است. در واقع، این موزه آنقدر گسترده است که می‌تواند برای خود یک کشور به شمار رود.همچنین به تازگی، سه نویسنده کتابی را درباره سرزمین لوور نوشته‌اند؛ این کتاب غیررسمی به بهترین شکل به تقسیم‌بندی موزه و بیان نکات جالبی از آن پرداخته است.

    در این کتاب همچنین موزه لوور به عنوان سرزمینی از خشونت، عیاشی و دولتمندی معرفی شده است. از نگاه بازدیدکنندگان از این موزه، صبحانه‌ها، برگزاری کنسرت و بخش‌های ویژه بزرگسالان از نکات جذاب آن بوده است.کتاب سرزمین لوور همچنین به انتخاب مرد و زن برتر این موزه در میان آثار هنری پرداخته، به گونه‌ای که «مونا لیزا» به عنوان زن برتر لوور و در میان مردان، پادشاه ایرانی با ریش‌های بلند و کتی طلایی به عنوان آقای لوور برگزیده شدند.

     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۷ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • یانگــوم خانــوم در دادگـاه خانــواده

    از قدیم گفته‌اند «علف باید به دهن بزی شیرین بیاید». اگر با پیش زمینه ازدواج به این ضرب‌المثل نگاه کنیم، دیگر نباید زیاد پیگیر شویم که در این میان، علف و بزی، کدام یک از طرفین قضیه هستند!
    یکی از دوستانم منشی مطب یک دکتر متخصص پوست است. همیشه به او می‌گویم استعداد خبرنگاری و کارهای ژورنالیستی را داری. خیال می‌کند اغراق می‌کنم اما از آنجا که بنده چنین خیالی نمی‌کنم، هرازگاهی می‌روم منزلش می‌نشینم دو تا چای دیشلمه می‌خوریم و او شروع می‌کند به حرف زدن از روزهایی که بر او گذشته تا سوژه چند هفته من را تامین کند!
    بار آخر که دیدمش می‌گفت:

    خانم محبی از مشتری‌های چندین و چند ساله‌مان است. یک مدیر بازنشسته دبیرستان، از آن زن‌های مبادی آداب که حرکات و رفتارش فریاد می‌زند متعلق به یک خانواده اصیل و فرهنگی است. وقتی حرف می‌زند، آدم شیفته شخصیت و اقتدارش می‌شود. در تمام سال‌های گذشته، هر وقت می‌آمد اینجا و صحبتش گل می‌انداخت، از پسر دردانه‌اش – فریبرز – می‌گفت که برای تحصیل به اروپا رفته. می‌گفت می‌خواهم زودتر برایش زن بگیرم تا یک وقت هوس نکند برایم از آن عروس‌های فرنگی بیاورد.
    چند هفته پیش باز هم آمده بود مطب. دمق بود. حال و حوصله حرف زدن نداشت. پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفت: فریبرز از طریق اینترنت با یک دختر ایرانی چت می‌کرده، با هم قرار ازدواج گذاشته‌اند و تلفن زد و گفت قصد بازگشت و ازدواج دارد. نشانی دختره را داد. رفتیم دیدیم، نه ننه درست و حسابی داشت نه پدرش آدم حسابی… ، برادرش هم معتاد بود. این از وضعیت فرهنگی‌شان… وضع مالی‌شان را هم که دیگر نگو و نپرس! آه نداشتند که با ناله سودا کنند. اصلا توی خانه‌شان کسی نمی‌دانست کامپیوتر و اینترنت یعنی چی؟ دختره تازه توی یک شرکت خدماتی استخدام شده بود که یک کامپیوتر در اختیارش گذاشتند و با فریبرز من آشنا شد، دیپلم هم ندارد. برو رو که دیگر چه عرض کنم! نمی‌دانم فریبرز عاشق چیه این دختره شده؟!
    تمام خانواده‌ ما مخالف این وصلت بودند. خانواده عروس هیچ تناسبی با خانواده ما نداشتند، ولی فریبرز پایش را توی یک کفش کرده بود که یا این، یا مرگ! آخر سر، چاره‌ای نداشتیم به جز تسلیم. حالا دو ماه از ازدواجشان گذشته. فریبرز، خودش فهمیده که اشتباه کرده اما رویش نمی‌شود اعتراف کند. اصلا رویش نمی‌شود زنش را بیاورد توی فامیل. حتی وقتی خاله‌ها و عموهایش پاگشایشان کردند، نیامد. چون عروسمان حتی پیش و پاافتاده‌ترین اصول آداب و معاشرت را هم بلد نیست.
    … وقتی مادر فریبرز این حرف‌ها را می‌زد با خودم گفتم شاید دارد اغراق می‌کند، مادر می‌گفت : پسرم می‌خواهد طلاق بگیرد، اما حالا ما نه می‌گوییم.

    یانگــوم خانــوم در دادگـاه خانــواده
    روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی، حتما مجله یا روزنامه‌ای را خواهید یافت که تصویر یا خبری از یانگوم داشته باشد. این چهره محبوب را جمعه شب‌ها نیز می‌توانید از جعبه جادویی مشاهده کنید و شنبه‌ها بعدازظهر نیز با او تجدید دیدار نمایید. حساب اینترنت هم که دیگر جداست. این یانگوم خانوم، اکثر (و اگر اغراق نباشد، باید بگوییم) تمام صفحات دنیای مجازی ما را نیز تسخیر کرده است.
    با این همه، هیچ فکرش را نمی‌کردیم که در یکی از اتاق‌های دادگاه خانواده هم، نام او طنین‌انداز شود.
    زنی که در یک نگاه، سی و دو سه ساله به نظر می‌رسید، خواهان بود و شوهرش که کم‌کم شصت سال سن را داشت، خوانده. از لحن صحبت زن، این‌گونه بر می‌آمد که از زندگی با این پیرمرد به تنگ آمده و بهانه‌ای محکمه‌پسند پیدا کرده است برای طلاق.
    زن می‌گفت: پانزده ساله بودم که به زور شوهرم دادند. این آقا، حکم پدر، را داشت اما، آن‌قدر پولدار بود که بعضی وقت‌ها خودم هم از زندگی با او احساس رضایت می‌کردم. قبلا یک‌بار ازدواج کرده بود، اما چون بچه‌دار نشده بود، تصمیم به تجدیدفراش گرفته و با من ازدواج کرد. وقتی ما هم بچه‌دار نشدیم، به زور راضی‌اش کردم که به دکتر مراجعه کنیم. دکتر، آب پاکی را ریخت روی دستش و گفت مورد او یکی از موارد نادر است که هرگز به او امکان پدر شدن را نخواهد داد. فکر می‌کردم پس از این‌که بفهمد ایراد از خودش است، توجهش به من بیشتر می‌شود. هر چه باشد، داشتم از خودگذشتگی می‌کردم برای زندگی با او… اما روز به روز اخلاقش بدتر می‌شد. مرا کتک می‌زد، هر کاری هم کردم طلاقم بدهد راضی نمی‌شد که نمی‌شد.
    تا این‌که بعدا فهمیدم آقا سر و گوشش می‌جنبد. آقای قاضی، بی‌خود نیست که می‌گویند «دود از کنده بلند می‌شود!» آقا از صبح تا شب می‌رفت خوشگذرانی، آن وقت من باید مثل یک کلفت توی خانه می‌پختم، می‌شستم و بله قربان می‌گفتم. غلام حلقه به گوشش شده بودم. چند بار خواستم بیایم تقاضای طلاق بدهم اما دلم نیامد بچه‌دار شدنش را علم کنم. اگراین کار را می‌کردم، حتما دادگاه به نفع من رای می‌داد و راحت می‌شدم ولی دلم نیامد…
    اشک از چشمان زن جاری می‌شود، بغض می‌کند و در حالی که حرف زدن برایش آسان نیست، ادامه می‌دهد:
    -جمعه‌ها از توی خانه تکان نمی‌خورد. غروب که می‌شد می‌نشست پای تلویزیون و هی کانال‌ها را عوض می‌کرد. اخلاقش بهتر می‌شد… بیشتر از قبل تحویلم می‌گرفت. وقتی سریال «جواهری در قصر» شروع می‌شد. انگار دنیا را داده بودند بهش. چشم از صفحه تلویزیون بر نمی‌داشت. دوست داشت من هم بشنیم کنار دستش، برایش میوه پوست بکنم و با هم تلویزیون ببینیم.
    آقای قاضی، هر چه می‌کشم از دست این یانگوم ذلیل مرده است…
    مرد توی حرفش می‌پرد و جوری که انگار کسی به او دشنام داده است در مقام دفاع بر می‌آید!
    -چرا فحش می‌دهی؟…
    -چرا ندهم؟! من نمی‌دانم این دختره چشم بادامی چه چیزی داره که دل تو را اینجوری برده؟!
    بعد، رویش را دوباره به طرف قاضی می‌کند و با صدایی که دیگر هیچ بغضی در آن جاری نیست، ادامه می‌دهد: آقای قاضی می‌گه من می‌خواهم بروم کره یانگوم را پیدا کنم و یا یک زن شبیه او بگیرم. مرا از دست این پیرمرد نجات دهید.

    شوهـــر بی‌تــوجـه
    اصلا به من توجه نمی‌کند. تمام هوش و حواسش پی کارش است. لباس جدید می‌خرم، نمی‌فهمد. موهایم را کوتاه می‌کنم، نمی‌فهمد. فردایش کلاه گیس می‌گذارم روی سرم، موهایم تا نوک پایم می‌شود، باز هم نمی‌فهمد! احساس بدی دارم. هر کاری می‌کنم به چشم نمی‌آیم. برعکس خواهرم، شوهرش متوجه کوچک‌ترین تغییری در سر و وضعش می‌شود. ذوق می‌کند و ابراز می‌دارد.
    یک روز صدایش کردم و گفتم من دیگر ازاین همه بی‌توجهی خسته شده‌ام. گفتم اگر بخواهی همین طوری ادامه بدهی، من هم مجبور می‌شوم تغییر رویه بدهم و جور دیگری به زندگی با تو ادامه بدهم. کلی صغری کبری چیدم تا حالی‌اش کردم که بله، می‌خواهم امروز بعدازظهر بروم آرایشگاه.
    وقتی برگشتم خانه، غروب بود. با تعجب دیدم مثل هر روز پای تلویزیون نیست تا اخبار ورزشی ببیند. مرا که دید بلند شد و آمد به استقبالم، دستم را گرفت و خواست بنشینم تا برایم آب میوه بیاورد. حسابی شوکه شده بودم. با خودم گفتم: «تا به حال هر بلایی سرت می‌آمد تقصیر خودت بود که خودخوری می‌کردی. این شوهر بینوا مثل بره است! خب این چیزها را بلد نبوده بنده خدا. اگر زودتر مشکلت را به او می‌گفتی، این همه حرص نمی‌خوردی…»
    قندان قندان، قند توی دلم آب می‌شد. آمد و نشست کنارم. با خوشحالی گفت:
    -آرایشگاه بودی؟! وای! چقدر تغییر کرده‌ای؟! موهایت خیلی خوشرنگ و خوش حالت شده است. کوتاهشان کردی؟! آره دیگه! این چه سوالیه؟ معلوم است… باید دست‌های این آرایشگر را طلا گرفت. ابروهایت چقدر خوشگل شده.
    دیگر دلم طاقت نیاورد. بلند شدم و با عصبانیت فریاد زدم:
    -زیاد تند نرو… آرایشگاه بسته بود! توی این فاصله، رفته بودم خرید!

    تازه به دوران رسیده

    زن، با گوشه چادرش اشک‌هایش را پاک می‌کند. شوهر هنوز مردد است. این را من می‌فهمم که از داخل تاکسی با آنها بودم، بی‌آن که حتی بدانند من چه کاره‌ام.
    در تاکسی که از میدان ارگ سوار شدم، کنار خانمی قرار گرفتم که بوی تند آرایشش مجبورم کرد نگاهش کنم.
    به مردی که کنار شیشه سمت خیابان نشسته بود، با پرخاش صحبت می‌کرد؛ با لهجه غلیظ روستایی و این تعجب مرا بیشتر کرده بود. مرد سرش را پایین انداخته بود و هیچ نمی‌گفت ناگهان سرش را بالا آورد زن را نگاه کرد و با همان لهجه روستایی گفت:
    -«عالیه»، بیا برگردیم شهر خودمون، مثل قدیما راحت و آسوده زندگی کنیم!
    زن که انگار با شنیدن اسمش، نام پلیدی را شنیده بود برآشفت که:
    -حالا بگم عالیه کیه؟ عالیه فامیلته… صد دفعه نگفتم من حالا دیگه «مهری» هستم! تا کی می‌خوای دهاتی بمونی!
    دیگر نتوانستم تحمل کنم. گفتم:
    -شما هم دادگاه خانواده….
    زن یا همان عالیه (مهری) برآشفت و کلامم را قطع کرد:
    -خانوم به شما چه! مگه فضولی؟ …
    و مرد هم متواضعانه و مودب کلام او را برید.
    - بله خانوم! این خانوم داره من رو می‌بره که طلاقم بده! یا به زبون ساده‌تر طلاق خودش رو از من بگیره!
    زن به زبان محلی به مرد پرخاش کرد ولی او همچنان آرام ادامه داد:
    -زندگی خیلی ساده و خوبی داشتیم، زنم عالیه هم زن سر به راه و مطیعی بود تا این که همسایه‌مان به تهران آمد. همسرش با عالیه دوست بود. چند روز بعد، عالیه پایش را در یک کفش کرد که باید برویم تهران و چه دردسرتان بدهم، آمدیم تهران. یک تکه زمین مرغوب در روستای‌مان داشتم که فروختم و تهران دست‌فروشی راه انداختم ولی مگر دست‌فروشی چقدر درآمد دارد .
    خانم پایش که به تهران رسید با «زمان» خانم، همان همسایه‌مان جفت شدند و یک دفعه لباس‌ها عوض شد، اخلاق عوض شد و عالیه صبور و مهربان من شد مهری، یعنی همین مهری که می‌بینید و چون نمی‌توانم خواسته‌هایش را برآورده کنم روز و شب دعوا داریم تا بالاخره مجبور شدم بیایم و توافقی طلاقش بدهم!
    پرسیدم:
    -بالاخره بزرگ‌تری، کسی نیست؟
    و عالیه برآشفته نهیب زد:
    - این حرف‌ها به شما چه مربوطه! من خودم بزرگ‌تر خودم هستم! بیخودکرده کسی توی کار من دخالت کنه!
    و باز مرد بود که به آرامی گفت:
    - به پدرش اطلاع دادم، خدا کنه دیر نکنه!
    که دیگر سر و صدای عالیه درآمد و در همین وقت به نزدیک در دادگاه شماره یک خانواده شهید محلاتی رسیدیم. من پیاده شدم و در حال کرایه دادن بودم که پیرمردی سپید مو که از لباس‌هایش معلوم بود روستایی است جلو آمد و بی‌مقدمه گفت:
    -عالیه! دستت درد نکنه؟ رو سفید شدم!
    و عالیه ناگهان گفت:
    بابا!
    اشک، چشمان پیرمرد و گونه‌اش را خیس کرد.
    زن، دستپاچه و با عجله چادری از کیفش درآورد و سر کرد. پیرمرد سرش را تکان داد و نشست. -چیه؟ خجالت کشیدی؟ تو باید از خدا خجالت بکشی و از شوهرت.
    هر سه به کنار دیوار مجتمع رفتند.
    یک ساعت است که پیرمرد دارد حرف می‌زند. من از آنها دور هستم، عالیه چادرش را محکم‌تر زیر گلویش فشار می‌دهد و سرش را پایین انداخته. مرد ساکت است و پیرمرد گاهی با خشن و گاهی با مهربانی صحبت می‌کند. زن با گوشه چادرش اشک‌هایش را پاک می‌کند. مرد هنوز مردد است و بالاخره دست زن را می‌گیرد. آسمان رعد و برق می‌زند. زن برمی‌گردد و به شوهرش نگاه می‌کند. پیرمرد ناگهان دخترش را در آغوش می‌گیرد، دامادش را هم. هر سه گریه می‌کنند، آسمان هم همنوا با آنان شده است. باران گذشته‌شان را می‌شوید.
    خانواده سبز

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۱ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گوگل تهدیدی برای جوامع بشری

    تحقیقات نشان می دهد گوگل تهدیدی برای بشریت محسوب می شود.گوگل تهدیدی برای جوامع بشری
    به گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از خبرگزاری آلمان، محققان در یک گزارش ۱۸۷ صفحه ای خطرناک بودن گوگل را توضیح داده اند.بنابراین گزارش، گوگل بخش خصوصی را به دور می اندازد و به عقیده کارشناسان این موتور جستجوگر قدرت زیادی پیدا کرده و نیازمند یک رقیب مخالف آن است.
    این گزارش می افزاید، محققان حتی اقتصاد جهانی را از سوی این تک قطبی در خطر می بینند.
    محققان از مقامات اتحادیه اروپا خواستند تا ایجاد یک ماشین جستجوگر دیگر را مورد حمایت قرار دهند تا این ماشین جدید قدرت گوگل را درهم بشکند.یادآور می شود، گوگل هم اکنون در موقعیتی قرار دارد که از طریق خیل اطلاعات می تواند روند اقتصاد را پیش بینی کند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ۸ ساعت شنا برای نجات نوه

    یک پدربزرگ آمریکایی برای نجات جان نوه و دو دوستش که در دریا شناور بودند، هشت ساعت در تاریکی شنا کرد.

    به گزارش باشگاه خبرنگاران به نقل از پایگاه خبری فاکس نیوز، این مرد ۶۳ ساله به همراه نوه ۱۴ ساله و دو دوستش در حال ماهیگیری در دریا بودند که امواج بزرگ موجب واژگون شدن قایق پنج متری شد.

    بنابراین گزارش، آز انجا که آنها فقط دو جلیقه نجات داشتند، این پیرمرد از نوه و دوستانش خواست تا در کنار قایق واژگون در داخل آب بمانند تا وی بتواند با شنا به یک محل امن رسیده و برای آنها کمک بیاورد.

    قابل ذکر است، این مرد پس از بیش از هشت ساعت شنا به یک اسکله رسید و درخواست کمک کرد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۸ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش