مد و آرایش

معجزه>>> داستان کوتاه

 سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و می‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.
 سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.
 سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست.
سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود.
سپس به آهستگی از در عقب خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
 جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش  به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سکه‌ها را محکم روی پیشخوان ریخت.
داروساز با تعجب پرسید چی می‌خواهی عزیزم؟
 دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام می‌گه که فقط معجزه می‌تونه او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدراست؟
 داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره و این همه‌ی پول
 منه. من از کجا می‌تونم معجزه بخرم؟
 مردی که در گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید چقدر پول داری؟ دخترک پول‌‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و
 گفت: آه چه  جالب! فکر کنم این پول برای خرید  معجزه کافی باشد. سپس به آرامی دست او راگرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدرنزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار!

 دو راه برای زندگی کردن وجود دارد:

  یک راه این که هیچ چیزی را معجزه ندانید و دیگری این که همه چیز را معجزه بدانید !

funpatogh . com

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • روانشناسی نوجوانان (داستان)


    یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
    روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • «در هر رویدادى خیرى وجود دارد»

    در روزگاران قدیم، پادشاهى بود که وزیر مدبّرى داشت. آن وزیر نسبت به پادشاه بسیار وفادار و سرسپرده بود، به طورى که پادشاه هرگز از خدمات و توصیه و راهنمایى‏اش بى‏نیاز نبود و در هیچ راهى بدون همراهى وزیرش قدم نمى‏گذاشت. روزى در حالى که سلطان میوه‏اى را به دو قسمت تقسیم مى‏نمود، تصادفاً انگشتش را برید. همان‏طور که دست سلطان را مداوا مى‏نمودند، او از وزیرش سؤال کرد که چگونه این اتّفاق براى او افتاد و اضافه کرد که: “من بسیار مراقب بودم، امّا به نظر مى‏رسد که چاقو به طور خود به خود در دستم لغزید.” وزیر با کمال ملایمت گفت: “راجا، نگران نباشید. مسلّماً خیرى در این رویداد نهفته است.” پادشاه خشمناک شد: “این دیگر چه فلسفه‏اى است؟ انگشتم بریده شده و خون از آن جارى است و تو در آنجا به آرامى ایستاده‏اى و مى‏گویى که خیرى در آن است. اگر من صرفاً همین قدر براى تو اهمّیت دارم، دیگر نمى‏خواهم که در کنارم باشى.” پادشاه نگهبانانش را صدا کرد و دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازند.
    وزیر خود را در کمال آرامش تسلیم کرد و هنگامى که او را به زندان مى‏بردند با لحنى ساده گفت: “بله، در این هم (یعنى به زندان فرستادن من) خیرى وجود دارد.” چند روز بعد شاه تصمیم گرفت به شکار برود. شاه با گروه بزرگى از همراهان به اعماق جنگل رفتند. ناگهان او شروع به تعقیب گوزن زیبایى کرد و چون داراى سریع‏ترین اسب بود، در اندک زمانى دیگران را با فاصله زیادى پشت سر گذاشت. با این وجود گوزن همچنان فرار مى‏کرد تا هنگامى که پادشاه متوجّه شد که از همراهانش بسیار دور افتاده است. دیر هنگام بود و او به عمق جنگل رفته و راهش را گم کرده بود. خوشبختانه آن راجا از قبل تجربه ماجراهاى زیادى را داشت و از این رو آرامش خود را از دست نداد. او بسیار خسته و تشنه بود. در همان نزدیکى درخت سبز بزرگى بود که نهر کوچکى از کنارش مى‏گذشت. او با آن آب رفع عطش کرده، سپس به آن درخت تکیه داد و به خواب فرو رفت. پس از مدّت کوتاهى، پادشاه با صداى خش خشى از خواب بیدار شد. آهسته چشمانش را باز کرد و از دیدن صحنه‏اى که در مقابل چشمش قرار داشت، گویى از شدّت ترس منجمد شد. شیر بزرگى در کنار او ایستاده و بدن او را بو مى‏کرد.

    او نمى‏دانست چه کار کند. بدون حرکت مانده و شیر را نظاره مى‏نمود. در حالى که شیر یکى از دستان شاه را بو مى‏کرد ناگهان غرّشى کرد و گریزان از محل دور شد. پادشاه از خوش‏اقبالى خود مات و مبهوت مانده بود. او فوراً برخاست و به سوى همراهانش که تازه او را پیدا کرده بودند، فریاد کشید و به آنها گفت: “گوش کنید، در حالى که خواب بودم شیرى به سراغم آمده بود. شیر بسیار بزرگ و درنده‏اى بود که آماده خوردن من بود. امّا نمى‏دانم چه روى داد که ناگهان شیر از محل دور شد.” آنها خوشحالى خود را از سلامتى شاه ابراز کردند، امّا هیچ یک نتوانستند دلیل گریختن شیر از محل را کشف کرده و توجیه کنند. وقتى به قصر بازگشتند، پادشاه دستور داد تا وزیرش را از زندان به نزد او بیاورند. شاه جزئیات داستان را براى او تعریف کرد. وزیر به سادگى گفت: “در هر کار، خیرى وجود دارد ماهاراجا.” شاه پرسید: “منظورت چیست که در آن خیرى وجود دارد؟ اگر راست مى‏گویى دلیل اینکه چرا شیر بدون صدمه رساندن به من محل را ترک نمود بیان کن.

    “وزیر گفت:”ماهاراجا، شیر سلطان حیوانات است، همان‏طور که شما پادشاه مردم هستید، وقتى که کسى میوه‏اى را به شما تقدیم مى‏کند مى‏بایست میوه پاک و سالمى باشد. لحظه‏اى که مشام آن شیر بوى ناخوش زخم را از انگشت بریده شما احساس کرد، فهمید که شما به طور کامل سالم و تندرست نیستید و او به عنوان سلطان حیوانات تمایل نداشت از جاندارى تغذیه کند که جسمش ناسالم و آلوده است. بنابراین، اى راجا، مى‏بینید که همان انگشت بریده و چرکین شما زندگى‏تان را نجات داد. حال مى‏توانید به خوبى به این امر پى ببرید که در هر کار، خیرى وجود دارد. و امّا در مورد زندانى شدن من که گفتم در آن هم خیرى نهفته است: همان طورى که مى‏دانید ما هرگز از همدیگر جدا نمى‏شدیم و اگر این اتّفاق نمى‏افتاد، من در شکار نیز همراه شما مى‏آمدم و در جنگل سایه به سایه شما حرکت مى‏کردم. زمانى که آن شیر فرا مى‏رسید، ما هر دو در زیر آن درخت در خواب بودیم، هر چند که شیر به سبب زخم انگشت شما و بوى نامطبوع جراحت از دریدن شما صرف‏نظر مى‏کرد ولى مرا حتماً تکّه تکّه کرده ومى‏بلعیدامّا وقتى شما مرا به زندان انداختید،درواقع زندگى من هم نجات پیدا کردواین همان خیر نهفته در این کار بود.”

    اغلب، دیدن مصلحت‏ها به هنگام وقوع مصیبت، کار ساده‏اى نیست. به هر حال خوب است به هنگام ابتلا به درد و رنج و گرفتارى، داستان این شاه و وزیر را به یاد بیاورید. و بدانید که اى بسا دردى که بدان دچار آمده‏اید خیرى در آینده نزدیک برایتان داشته باشد و به نتیجه مثبت آن گرفتارى، اعتقاد داشته باشید. در این موارد مى‏توانید به خودتان بگویید: “حتماً در آن خیرى هست.” به نوعى هم، مانند مانترا عمل مى‏کند، مى‏توانید دائماً آن را تکرار هم بکنید و به خودتان در مقابله با مشکلات شهامت بیشترى ببخشید.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • درس زندگی

    آموخته ام …… بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
    آ‌موخته ام …… وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
    آموخته ام …… تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستان بسیار زیبای خیانت!

    رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که…

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۲ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دوست دارم که رگ موچمو… این نوشته زیبارو حتما بخونین


     دوست دارم که…..

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۵ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بی وفایی و خیانت

    من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام .روزگار الزام ها و بایدها، روزهای زندگی دوگانه :در خانه به گونه ای بودن و بیرون از خانه تظاهر به آنچه دیگران می پسندند.
    امروز اگر خسته ام ، امروز اگر تحمل کوچک ترین ناملایمتی را ندارم ، امروز اگرزندگی دیگران برایم مهم است و تنهایی خسته ام کرده تنها راه آرامشم نوشتن است ، پس ای افکارآشفته نظم گیرید، زیرا درد شاگردان و دوستانم درد من است :
    دیشب نیز دخترم ترانه مانند چند هفته گذشته شام میهمان خانواده نامزدش بود. سکوت وخاموشی خانه کلافه ام کرده ،
    تصمیم گرفتم ، قدم بزنم . برای فرار از تنهایی ، در آن شب بلندزمستانی و هوای سرد، لباس گرمی به تن کرده ازمنزل خارج شدم . از همان ساعات اولیه روز هواگرفته و ابری بود. سوز سردی می ورزید و نویدبارش برف زمستانه را می داد، ولی من هم مثل دیگران فکر نمی کردم به این سرعت همه جا سفیدپوش شود.
    برف خشک و ریزی ، مانند غم و غصه کوچک دردمندان روی هم انباشته می شد تا زیاد و زیادترشود و زمانی برسد که از گرمی یار مهربانی مثل خورشید، گرم شده و زندگی بخش و روشنی راه آینده گردد. برعکس دیگر عابران که برای رسیدن به منزل عجله داشتند من آهسته وبی هدف یقه پالتوی بلندم را بالا زده و دست هایم را در جیبم مخفی کردم و در حالی که از فشرده شدن برف در زیر قدم هایم لذت می بردم از کنارپیاده رو، جایی که برف بیشتری برروی هم انباشته می شد در خطی مستقیم شروع به قدم زدن کردم .ساعتی بعد سردی که به جانم نشسته بود به من فهماند مثل گذشته قدرت مبارزه با هوای سرد راندارم و باید جایی را برای کمی استراحت ونوشیدن قهوه و یا چای داغ انتخاب کنم .کافی شاپی در همان حوالی ، با شیشه های بخارگرفته مرا به سمت خود می خواند. جلوی درب ورودی که رسیدم برف های روی لباس و سرم راتکانده و دستکش هایم را از دست خارج کردم .پس از ورود و نظاره خود در آینه قدی کنار درب ،از برنداشتن چتر پشیمان شدم یک لحظه از تصورنگاه ملامت بار ترانه در رویایی با من در آن لحظه که شباهت زیادی به آدم برفی داشتم و لحن صدای گرم و نگرانش که می گفت : (بابایی ، دوباره بچه شدی ! شاید هم کسی دل فرزاد مرا زیرو روکرده که یاد جوانیش افتاده !<
    صورت یخ زده ام با لبخندی از هم باز شد هم زمان به دنیای واقعی برگشته ، نگاهم در آینه به صورت خانمی میانه سال و برازنده افتاد که منتظرخوشامدگویی و راهنمایی من بود. صورت جدی او لبخندم را خشکاند، مشغول در آوردن پالتوم شدم .
    نزدیک تر آمد و با صدای آهسته ای که آرامش زوج های جوانی که مشغول صحبت با هم بودند رابرهم نزند گفت : آقا، خوش آمدید، لطفا از این طرف … سعی می کنم شما را به جایی راهنمایی کنم که زودتر گرم شوید. تشکر کردم ، او درست تشخیص داده و میزی که برای من در نظر گرفته بود، کاملا مناسب احوالم و جسم یخ زده ام بود.
    پس از نشستن ، شعله های رقصان شومینه ای که در نزدیکم می سوخت به من آرامش بخشید وکم کم گرم شدم . سردی و سستی از بدنم خارج شده با هوشیاری بیشتری به اطراف نگاه کردم .خود نیز نمی دانستم در بین این زوج های جوان بادل هایی سرشار از امید چه می کردم . نگاهم بروی جوانی با لباس فرم که (Meno< بدست به سمتم می آمد ثابت ماند. خیلی از دوستان هنوز هم ازحضور ذهنم در رابطه با شناخت شاگردان گذشته ام در شگفتند. جلوی میزم که رسید سری فرود آورد و گفت : استاد کیانی ، درخدمت گذاری حاضرم . دستم را به سمتش درازکردم و گفتم : سلام ، مجید عزیز، از دیدارت خوشحالم ، اینجا چه می کنی ؟ نکنه عشق لیلی تو رابه این کار واداشته ؟! مجید پاسخ داد: از بد روزگارحدستان درست است ! ابتدا اجازه بدهید. از شماپذیرایی کنم ، پس از آن اگر کاری نبود شایدبتوانم مدتی در خدمتتان باشم .
    مرا تنها گذاشت ، چند لحظه ای با آن خانمی که لحظه ورود با او روبرو شده بودم صحبت کرد.وقتی نگاه او را متوجه خود دیدم سری برایش تکان دادم که او نیز متقابلا پاسخم را داده و بعد بایکی از همکارانش صحبت می کرد که نگاهم را ازآنها برگرفتم و سعی نمودم مجید را در سال های گذشته و زمانی که دانشجوی جوانی بود بیادآورم . از صدای برخورد فنجان با میز و بوی قهوه تازه سرم را بلند کردم و او را دیدم که لبخند بر لب مرا دعوت به نوشیدن می نمود. خود نیز مقابلم نشست . مدتی از خاطرات مشترکمان صحبت کردیم ، وقتی متوجه شدم از لیلا جدا شده ناراحت شدم و از او خواستم علتش را برایم توضیح دهد.
    او نیز برایم اینچنین تعریف کرد: سال آخردبیرستان که بودم تمام دبیران و اطرافیانم معتقدبودند برای ورود به دانشگاه ، هیچ مشکلی ندارم وخیلی راحت در رشته مورد علاقه ام پذیرفته خواهم شد ولی مرگ پدر و مادر ضربه بزرگی به من وارد نمود.
    دائما صحنه های آن تصادف دردناک جلوی نظرم بود و فقط به فکر سروسامان دادن به زندگی خود و خواهر بودم . او پنج سال از من کوچک تربود خانه هشتاد متری دو طبقه ای در محله ای قدیمی داشتیم که برای گذران راحت تر زندگی یک طبقه را اجاره دادیم . با آمدن مادربزرگ کمی خیالم راحت شده و دوباره درس خواندن را آغاز کردم . پدرم کارمند دولت بود و با حقوقی که بعد از مرگش به من و خواهرم تعلق می گرفت به راحتی زندگی می کردیم . یک سال بعد ازگرفتن دیپلم با رتبه خیلی خوب در رشته الکترونیک قبول شدم .
    لیلا، نوه یکی از همسایگان قدیمی بنام آقای رشیدی بود، یک سالی می شد که بخاطر اوضاع نابسامان زندگیشان ، پدر معتاد و بیکارش ، نداشتن سرپناهی با چهار خواهر و برادر کوچکتر به منزل پدربزرگشان آمده و با آنها زندگی می کردند.(مونا< خواهرم با او دوست شده و بیشتر وقتشان را با هم می گذراندند. در خانه همیشه صحبت زجر کشیدن او در برابر واقعیت های تلخ زندگیش بود و اینکه او دختر سختی کشیده ای است و برای آینده ای بهتر تلاش می کند. سال دوم دانشگاه بودم که به لیلا احساس دلبستگی پیدا کردم او باچهره ای معمولی و ساده ، قد متوسط و برخوردآرامش چنان جایی در دل من باز کرد که از مادربزرگم خواستم او را برای من خواستگاری کند.چند روزی گذشت ولی مادر بزرگ پا یپش نمی گذاشت علتش را جویا شدم گفت : پسرم توموقعیت خوبی داری بعد از پایان تحصیل وگرفتن مدرکت شغل خوبی خواهی داشت و باجذابیتی که داری به راحتی بهترین و زیباترین دخترها آرزوی همسریت را خواهند داشت .حتی حالا هم کسانی را سراغ دارم که آرزو دارنددامادشان به خوبی و نجابت تو باشد لیلا خانواده خوبی ندارد و مادرش زن نرمالی نیست او نیزتربیت شده همان مادر است . وقتی زنی به همسرش بگوید، پول به خانه بیاور، از هر راهی که می توانی اصلا برایم مهم نیست از کجا؟! چه انتظاری باید داشت .
    همسر معتادش نیز برای تامین خانواده و خوددست به فروش مواد مخدر و یا هر کار دیگری می زند از قدیم گفته اند این زن است که مرد رامی سازد. ما در لیلا اگر نتواند همسرش را به راه راست هدایت کند می تواند او را مجبور به خلاف بیشتر نکند.
    پول حلال و تربیت سالم در آینده هر کودکی موثر است خیلی ها هستند که ظرفیت محبت وآزادی زیاد را ندارند. کمی فکر کردم و به مادربزرگ گفتم : به همان نسبت افرادی هم هستند که قدر زندگی راحت و با محبت را می دانند. لیلادختر سختی کشیده ای است او می تواند درساخت آینده ای بهتر مرا کمک کند. درسته که وضعیت مالی مناسب و پدر و مادر خوبی ندارد.ولی من عاشق پاکی و نجابت او هستم و قصد دارم با او ازدواج کنم و آرزویم این است که بتوانم هرچه او می خواهد برایش فراهم کنم .
    مادر بزرگم به ظاهر قانع شد و بعد از آن همه چیز خیلی سریع پیش رفت . با خانواده اش به توافق رسیدیم که با مهریه ای معمولی و مراسمی ساده به عقد هم در آییم تا پس از پایان تحصیلم زندگی مشترکمان را آغاز کنیم . مادربزرگم سعی می کرد مخالفت خودش را به طریقی اعلام کند تاشاید باعث بر هم خوردن این ازدواج شود. یکی از کارهایش که آن زمان باعث کدورت من شد،این بود زمانی که شروع به خواندن صیغه عقدکردند مهریه را به نصف مبلغ توافق شده رساند.ولی لیلا و خانواده اش باز هم مخالفتی نکردند.لیلا قانونا همسرم شد و من در برابر او احساس مسئولیت می کردم و هر چه می خواست برایش می خریدم . مدتی بعد، آشنایان و اقوام قدیمی اگر او را می دیدند، نمی شناختند آرایش صورت ومو و لباس های رنگارنگ از او آدم دیگری ساخته بود هر روز فرمایش جدیدی داشت و این باحقوق ناچیزی که به من می رسید همخوانی نداشت .
    اگر یادتان باشد آن زمان از شما کمک خواستم و به لطف شما در شرکت یکی از دوستانتان به کارمشغول شدم .
    خوشحال بودم که با درآمد بیشتری می توانم خواسته های لیلا را برآورده کنم . زیرا او عقیده داشت هر چه مد باشد زیباست . که به نظر من این زشت ترین عقیده او بود.
    ولی آن زمان هر چه او می خواست تهیه می کردم و هر کاری می گفت انجام می دادم . تاروزهای سخت گذشته را فراموش کند غافل ازاینکه او خود را از یاد برد. کسی که پدر و مادرش سالی یکبار به کمک دولت و خیرخواهان قادر به تهیه لباس و کفش مناسب برایش بودند از من توقع داشت برای هر فصل لباس های کامل و رنگارنگی برایش تهیه کنم و من هم نیز نه نمی گفتم و ازخوشحالیش لذت می بردم پس از مدتی . او به رفت و آمد من و همکلاسی هایم مشکوک بود ومرا زیر نظر داشت . بداخلاقی پشت بداخلاقی ، باتمام سعی و تلاشم او راضی نمی شد. با هر زحمتی بود کار کردم و در سم را نیز به پایان رساندم درهمان زمان که او تنها راه شروع زندگی مشترکمان را جدایی از خواهر و مادربزرگم قرار داد.
    پدرش هم اعلام کرد پولی برای تهیه جهیزیه ندارد اگر به همان صورت او را قبول دارم می توانیم زندگیمان را آغاز کنیم . می توانستم قبول نکنم چون در دوران عقد لیلا مرتب خانه مابود. نه من و نه خود او تمایلی به ماندن کنارخانواده اش نداشتیم .
    احساس می کردم توجه زیادی به من ندارد به همین علت تصمیم گرفتم زندگیمان را آغاز نموده شاید بیشتر به من توجه کند. حالا می فهمم احساسات درونی اشتباه است و او عشق علاقه رادر جای دیگری جستجو می کرد.
    با سنگ دلی کامل خواهر و مادربزرگم را تنهاگذاشته و خانه ای اجاره کردم و با تمام توانم آغازبه کار در دو جای مختلف نمودم تا بتوانم نیازهای همسرم را برطرف کنم . مدتی بعد اختلاف بینمان شروع شد و باز هم این او بود که اظهار پشیمانی می کرد.
    می گفت از من خسته شده ، مردانگی و جذبه ندارم و از چشم ، چشم گفتنم خسته شده است .خانه بزرگتر و سفر خارج از کشور از من می خواست نه پس اندازی داشتیم نه راه کاردرآمد بیشتر را می دانستم . برای او فرق نمی کرداز کجا و چه جوری ؟ فقط پول من برایش اهمیت داشت . درست مثل مادرش یا و حرف های مادربزرگ افتادم ولی باز هم دوستش داشتم ونازش را می کشیدم . با من خشک و سرد بود. تصورکردم اگر کودکی داشته باشیم دلگرم تر باشد ولی او مخالفت نمود و خوشی های ظاهری و راحتیش را ترجیح داد. دلبری و خنده هایش فقط باغریبه ها بود و من باز هم غلام حلقه به گوشش باقی ماندم . تا زمانی که به طور اتفاقی او را همراه جوانکی جلف و سبکسر دیدم . از درون خردشدم . احساس حماقت و غرور و غیرت جریحه دارشده ام در وجودم به حرکت در آمده و وجودم را به دونیم تقسیم کرد. چشمانم بروی بدی های زندگی باز شد دیگر قادر به تحمل نبودم . به سراغ وکیلی کار کشته رفتم . با همکاری او عکس هایی ازاو و معشوقش تهیه کردم . دیگر به خانه برنگشتم .اتومبیلم را فروخته و مهریه اندکش را پرداخت نمودم و به او اخطار دادم اگر به طلاق توافقی رضایت ندهد از او شکایت کرده و همین مهریه اندکش را هم به او پرداخت نخواهم کرد. تنهاشانسم این بود که پای بچه ای به زندگیمان بازنشده بود. راضی از دور اندیشی مادربزرگم به دست بوسیش رفتم متاسفانه خیلی دیر به این فکرافتاده بودم زیرا او آخرین روزهای زندگیش رامی گذراند. خواهرم دانشجوی موفقی بود که قصد داشت با تایید مادربزرگ به همسری محمد،پسر زحمتکش که در محلمان مکانیکی داشت درآید. من شرمنده از اینکه به حرف های لیلا گوش کرده و آنها را تنها گذاشته بودم رضایت خود رااعلام نمودم . بعد از عقد مختصرشان مادربزرگ نیز با آرامش دار فانی را وداع گفت . محمد برایم تبدیل به برادر دلسوزی شده بود که هیچ وقت نداشتم . تا مدتها نظاره گر نگاه نگران او و خواهرم بودم که مرا با سکوت و همدردی همراهی می کردند.
    دیواری از انزوا به درون خود کشیده و فقط به این فکر می کردم که در کجای زندگیم اشتباه کردم . انتخابم ، رفتارم ، ابراز محبتم ، ملایمتم ،وفاداریم و یا…
    ولی هیچ نتیجه ای نمی گرفتم به همین علت هرروز بیشتر در خود فرو می رفتم . خانه را فروختم وسهم (مونا< را داده و برایش جهیزیه مناسبی تهیه کردم . باقی مانده را برداشته از شهرمان به جزیره ای در جنوب کشور رفتم . در آنجا کمبودنیروی تحصیل کرده کار، باعث شد خیلی زود درکار غرق شوم . نگاه مشتاق دختران جوان را برای جلب رضایتم نادیده گرفته و تنها به تماس های کوتاه با خواهرم رضایت دادم .
    مدتی بعد حضور غیر منتظره محمد در آن جزیره شدیدا مرا شگفت زده کرد. با تمام خوشحالی که از دیدارش وجودم را در برگرفته بود با نگرانی حال (مونا< را می پرسیدم .
    لحظات اول سعی در مخفی کردن موضوع داشت تا اینکه طاقت نیاورده و شروع به درد دل کرد، مدتها بود که بیماری کلیه خواهرم را عذاب می داد، ولی حاضر به قبول کمک از طرف من نبود، عقیده داشت به اندازه کافی من رنج کشیده ام . محمد با چشمانی اشکبار به من گفت که دیالیز او را از پای انداخته و احتیاج به کلیه دارد واو پولی برای تهیه و خرید کلیه ندارد. قصد داشت به پایم افتاده و از من کمک بخواهد، اجازه ندادم در آغوشش گرفتم و بخاطر تمام محبتهایش از اوتشکر کردم . من حاضر بودم با دل و جان درصورت آزمایش های مثبت کلیه ام را به خواهرم بدهم . با هم به تهران برگشتیم و بعد از آزمایشات لازم ، خوشبختانه پیوند خوب انجام شد و او موقتاسلامتیش را بدست آورد. تصمیم گرفتم دیگر آنهارا تنها نگذاشته و برای همیشه به شهرمان بازگردم .مدتی بعد در همین نزدیکی آپارتمانی خریدم .
    پیدا کردن شغل جدید کمی سخت بود به همین علت برای فرار از تنهایی در ساعتهای اولیه روز، لباس های راحتی پوشیده و در پارک مجاورکمی دویده و ورزش می کردم . آنجا با صاحب این کافی شاپ که یک کشتی گیر قدیمی بود آشناشدم . او مرا برای رفع خستگی به اینجا دعوت نمود. پس از ورود مرا با دخترش کیمیا و همسرش آشنا کرد. در همان نگاه اول ، دریافتم که چیزی در ژرفای جانم فرو می ریزد و به دنبال آن ،لرزشی مطبوع بر سراپای وجود استیلا می یابد.زندگی فراموشم شد، گذشته ها را از یاد بردم ،جهان هستی بار دیگر زیبا و عظمت قابل ستایش پیدا کرد و من که در زندگی بدی فراوان دیده بودم ، دروغ بسیار شنیده و نیرنگ و ریا و بی وفایی را افزون تر از توان هر انسانی چشیده بودم و طعم تلخ تر از زهر آن را برای تمام طول عمر خود، به ناچار پذیرا شده بودم چطور می توانستم به راحتی تن فرسوده و روان خسته ام را در امواج زیبا و آسمانی رنگ آن دو اقیانوسی بی کران بسپارم تا خستگی جسم و فرسودگی جان را در آن شستشو دهم و عمر دوباره پیدا کنم .
    دختری زیبا در مقابل من بود، شیک پوش ، باچشمانی آبی آسمانی زیبا، متین و جذاب … بعد ازیکی دو دیدار شخصیت بارز و غرور چشمگیر او رادیدم . غرور و متانت شکوهمندی که ابهت وبرتری کامل او را بر دیگران نمایان می ساخت . من که خود را گرفتار می دیدم تصمیم گرفتم مدتی درکنار آنها بگذرانم ، گذشته و تحصیلات خود رامخفی کرده و از آقای شکوری در خواست کارنمودم . او که بدنبال کارگر می گشت مرا در کافی شاپ خود به استخدام در آورد، من نیز با جان ودل کار نموده و با استفاده از دوستی و محبتی که به آقای شکوری داشتم هر روز از خانواده اوشناخت بیشتری پیدا کردم او کیمیای زیبا باشکوه و عظمتی که هر گونه جسارتی را از انسان ها سلب می کرد و آدمی را به خاکستر می نشاند، نگرشی که هر بیننده را مجبور به ادای احترام می کرد،خودش را بخوبی حفظ نموده و فقط منتظر مردزندگیش بود. من که دیگر قادر به تحمل و کنترل علاقه ام نبودم در فرصتی مناسب همه چیز رابرای پدرش تعریف کردم و از او دخترش راخواستگاری نمودم .
    در حال حاضر یک سال از ازدواج موفقم می گذرد و من هنوز هم در پایان ساعت اداریم برای کمک به خانم و آقای شکوری به اینجامی آیم .
    کیمیا با تمام محسنات ظاهرش در آغوش پرمهرآقا و خانم شکوری به خوبی تربیت شده و هم اکنون همدل و همسر خوبی برای من است و باپایان تحصیلاتش در داروخانه ای مشغول به کارمی باشد.
    به قول قدیمی ها درخت هر چه پربارتر،شاخه هایش افتاده تر، ما منتظر بدنیا آمدن کودکمان هستیم .

     

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • برنده مسابقه کر بود …


    روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدهند .
    هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستانی بسیار زیبا و واقعی

    در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
    امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
    معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل“.
    معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
    معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
    معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
    خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
    خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
    پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
    یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
    شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
    چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
    چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
    ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
    تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
    خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
    بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !
    همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید
    و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • حکایت خورشید و باد

    روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟

    دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من میتوانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محکم چسبید.

    باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

    خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.

    با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

    باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۷ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش