مد و آرایش

فورست ویتاکر

فورست ویتاکر


 15 جولای سال ۱۹۶۱ <فورست ویتاکر> در ۱۵ جولای سال ۱۹۶۱ در <لانگ ویو> واقع در تگزاس چشم به جهان گشود. پدرش <فورست ویتاکرجونیور> کارمند اداره بیمه و فرزند فورست ویتاکر رمان‌نویس بود و مادرش <لورا فرانسیس اسمیت>، شغل آموزگاری داشت. مادرش <لورا> در کنار بزرگ کردن و تربیت فرزندان به دانشگاه می‌رفت و توانست دو مدرک دانشگاهی اخذ کند. فورست، دو برادر به نام‌های <کن> و <دیمون> و یک خواهر بزرگ‌تر به نام <دبورا> دارد. وقتی ویتاکر کوچک بود، خانواده‌اش به لوس‌آنجلس نقل مکان کردند و او در مدرسه جدید به تیم فوتبال پیوست و در قسمت دفاع بازی می‌کرد. مدتی بعد ویتاکر عضو تیم فوتبال دانشگاه <پلی‌تکنیک کالیفرنیا> شد، تا این‌که بالاخره مجبور شد به‌خاطر مصدومیت از ناحیه کمر و ضعیف شدن آن قسمت از بدن، این ورزش را کنار بگذارد. پس از آن او در هنرستان هنرهای زیبای دانشگاه کالیفرنیای جنوبی در رشته موسیقی اوپرا پذیرفته شد و بعد به گرایش نمایش روی آورد. در سال ۱۹۸۲ در این رشته فارغ‌التحصیل شد و در همان زمان عضو شعبه استودیوی نمایش لندن در کالیفرنیا شد. او در طول مدت تحصیل برای کسب درآمد و رفع احتیاجات خود به شغل راننده تاکسی روی آورد. معروف است که او دیگر عادت کرده بود که شب‌ها افراد مست لایعقل را از کلوپ <هارپ> به خانه‌هایشان برساند. نخستین کارگردانی که ویتاکر را کشف کرد، از او خواست در فیلم <اوپرای گدایان> آواز بخواند.

کار حرفه‌ای
اولین کار قابل ملاحظه ویتاکر در عرصه سینما به سال ۱۹۸۲ باز می‌گردد. در آن سال او در کنار هنرپیشگان شناخته شده‌ای که آن زمان مثل او تازه‌کار بودند، همچون نیکلاس کیج، فوب گیتس و شون پن در فیلم <زمان‌های سریع در بلندی‌های ریجمونت> بازی کرد. پس از آن او در فیلم‌هایی مثل <جوخه>، <صبح به‌خیر ویتنام> و <رنگ پول> ظاهر شد. در سال ۱۹۸۸ فورست در فیلم <پرنده> به کارگردانی <کلینت اسیت وود> نقش موسیقی‌دانی به نام <چارلی پارکر> را ایفا کرد و با این کار خود برنده عنوان بهترین هنرپیشه مرد جشنواره فیلم کن و نامزد دریافت جایزه گلدن گلاب شد. گفته می‌شود قرار بود ویتاکر کار نویسندگی و کارگردانی فیلم اکشن‌‌ <آلبرت چاق> را انجام دهد ولی به‌خاطر اختلافاتی که بین او و تهیه‌کننده وجود داشت ویتاکر این پروژه را رها کرد.

فورست ویتاکر در دهه نود به تهیه‌کنندگی و کارگردانی روی آورد. او در سال ۱۹۹۱ دستیار کارگردان و تهیه کننده فیلم <خشونت در درهارلم> بود و در سال ۲۰۰۲ تهیه کننده فیلم تلویزیونی>Door to door< با بازی <ویلیام میسی> بود که برنده جایزه شد. ویتاکر در سال ۱۹۹۳ اولین فیلم خود را با نام <رکاب‌دار> کارگردانی کرد که درباره خشونت‌های داخل شهری بود. درسال ۱۹۹۵ فیلم <در انتظار دم برآوردن> را کارگردانی کرد و در سال ۲۰۰۴ کارگردان فیلم کمدی رمانتیک، <اولین فرزند دختر> بود. سال ۲۰۰۶ سال پرکاری برای فورست ویتاکر بود. در این سال او در سریالی تلویزیونی به نام <محافظ> در نقش ستوان <یان کاوانوف> به ایفای نقش پرداخت. یک پلیس با فشارهای روحی شدید که بسیار مورد توجه سینمادوستان قرار گرفت. در پاییز سال ۲۰۰۶ ویتاکر در فیلم>ER< ظاهر شد. او در نقش مردی بود که با یک سرفه ساده به بیمارستان مراجعه کرد ولی این بیماری سطحی به‌خاطر تشخیص غلط پزشکان در نهایت به سکته مغزی و فلج ناشی از آن انجامید. همین موضوع سبب شد که او از پزشکان به شدت خشمگین شود. در همین سال، او در کنار <جیمی فاکس> در فیلم ویدئویی <زندگی در آسمان> ظاهر شد.ویتاکر به‌خاطر بازی در نقش <عیدی امین> در فیلم <آخرین پادشاه اسکاتلند> که آن نیز در سال ۲۰۰۶ فیلمبرداری شد، مورد توجه منتقدان قرار گرفت و توانست جایزه بهترین هنرپیشه را از سوی مراکزی همچون منتقدان فیلم نیویورک، اتحادیه منتقدان فیلم لوس‌آنجلس، هیئت ملی فیلم و اتحادیه منتقدان پخش فیلم به دست آورد. در ۱۵ ژانویه سال ۲۰۰۷ او جایزه بهترین هنرپیشه مرد جشنواره گلدن کلاپ و در روز ۲۸ ژانویه ۲۰۰۷ جایزه صنف‌ هنرپیشگان سینما را نصیب خود کرد. ویتاکر برای بازی در این نقش تحقیقات مفصلی به عمل آورد، کتاب‌های بسیاری درباره عیدی امین، دیکتاتور اوگاندایی مطالعه کرد، چندین فیلم مستند درباره زندگی و روحیات او دید و با دوستان و خانواده امین از نزدیک ملاقات کرد. او لهجه شرق آفریقا را کاملا فرا گرفت و زبان <سواهیلی> را که در طول فیلم به خوبی با آن صحبت می‌کند، آموخت.

زندگی خانوادگی
<فورست ویتاکر> در سال ۱۹۹۶ در ۳۵ سالگی با <کیث ویتاکر> همکار بازیگر خود ازدواج کرد. آنها دو دختر به نام‌های <سونت> و <ترو> دارند. آنها از ازدواج‌های قبلی خود یک پسر به نام <اوشن> و یک دخترخوانده به نام <اوتم> دارند. ظاهر به یادماندنی فورست به‌خاطر نوع خاص چشم اوست که باید گفت یک حالت مادرزادی است و از بدو تولد به همین صورت بوده. فورست ویتاکر انسانی ورزشکار و ورزیده است. او در رشته کنگ‌فو و در ورزش کاراته صاحب کمربند مشکی است ولی با وجود درشتی جثه جالب است بدانید که او یک گیاهخوار بوده و به تازگی یک رستوران غذاهای خام و گیاهی با نام <طعم الهه> در غرب لوس‌آنجلس افتتاح کرده است.

آخرین پادشاه اسکاتلند

در فیلم <صبح به‌خیر ویتنام>، فورست ویتاکر یک سرجوخه بشاش بود. در <رنگ پول> یک کلاهبردار سطح پایین بود و در <بازی گریه‌آور> در نقش یک سرباز اسیر انگلیسی ظاهر شد. او نقش‌های بزن بهادری مثل فیلم روح سگ تا نقش‌های کلاس بالایی همچون فیلم، Pret a porter را بازی کرده است ولی باز نقش او با همیشه تفاوت داشت؛ نقش عیدی امین، دیکتاتور آفریقایی در فیلم <آخرین پادشاه اسکاتلند> نقشی بود که او را به سطح برترین‌های سینمای دنیا رساند و برنده اسکار کرد. هر چند که او تقریبا هر نوع نقشی را بازی کرده بود ولی این نقش برای او تازگی خاصی داشت. او در زمان فیلمبرداری این فیلم در مصاحبه‌ای با <ساندی مورنینگ> می‌گوید: این نقش خیلی غیرعادی و جدید است. هنوز هم دارم سعی می‌کنم به آن عادت کنم. می‌فهمید چی می‌گویم؟ خیلی دوستش دارم. ویتاکر با آرامشی بزرگوارانه که در هالیوود کمیاب است، از کارش سخن می‌گوید. موضوعی که بیش از هر چیز در او جلب توجه می‌کند، انسانیت ذاتی اوست. او می‌گوید <نمی‌گویم آدمی خاکی هستم، ولی سعی می‌کنم از حد خودم فراتر نروم و بلندپرواز نباشم. سعی می‌کنم نجیب باشم و انسان بهتری شوم. نمی‌دانم می‌توانم یا نه؟>

گفـتـگـــو پس از اسکار
هر ساله پس از اتمام مراسم اسکار برندگان در اتاق جمع می‌شوند تا از آنها عکس‌های ویژه گرفته شود. خبرنگاران نیز از این فرصت استفاده کرده و به آن‌جا می‌روند تا با آنها مصاحبه به عمل ‌آورند. در این‌جا بخشی از مصاحبه با ویتاکر را می‌خوانید:
- سلام فورست، مبارکه.
_ متشکرم.
- بالاخره شب جادویی رسید. در مصاحبه قبلی گفتی باید نوعی انسانیت در وجود عیدی امین پیدا کنی و وقت زیادی را صرف این موضوع کردی. تو در یک دیکتاتور ظالم و قاتل چه‌چیزی را یافتی؟
_ خب، من سعی کردم بفهمم وقتی بچه بود، چه بر او گذشته است. او در مزرعه نیشکر کار می‌کرد. پدرش او را رها کرد. بعد کم‌کم زندگی او جنبه‌های تیره‌تر خود را به ما نشان‌ داد و توانستیم تا حدودی درک کنیم چطور این کودک که شادمانه در مزرعه می‌دوید به مرحله‌ای می‌رسد که مردم او را به چشم یک هیولا می‌نگرند.
- تو انسان نرم‌خویی هستی. آیا بازی در نقش یک انسان ستمگر بر روحیه خودت تاثیر منفی نگذاشت؟
_ می‌دانید من نقش او را بازی نمی‌کردم که از دست او دیوانه شوم، من خود او شدم، ولی در مواردی مثل فیلم <پرنده> یا فیلم‌هایی که باید در آن نقش یک انسان معتاد را بازی می‌کردم برایم سخت‌تر بود. این افراد از زندگی سیر
هستند، ولی عیدی امین زندگی را دوست داشت. ایفای نقش آنها سخت‌تر بود. هر روز صبح باید بیدار شوی و فکر کنی من می‌خواهم زندگی کنم، ولی مجبور باشی طور دیگری نشان دهی.
- شما برای افتتاحیه اکران این فیلم در اوگاندا بودی، بازتاب در آن‌جا چطور بود؟
_ من سه روز پیش آنجا بودم. این فیلم را برای مردم اوگاندا و رییس‌جمهور آن کشور نمایش دادیم. مردم واقعا، آن را پذیرفتند و رییس‌جمهور گفت از این به بعد وقتی قرار باشد درباره آن دوران صحبت کنم، همه را به این فیلم ارجاع می‌دهم. بنابراین این فیلم بازتاب خوبی داشت. آنها می‌گفتند این یکی از مهم‌ترین اتفاقات اوگاندا پس از سال‌های طولانی است.

کوتاه از زندگی ویتاکـر
- کیث و فورست نخستین‌بار در بوستون و در زمان فیلمبرداری فیلم <رانده شده> یکدیگر را ملاقات کردند.
- آنها در چهارم می سال ۱۹۹۶ در خلیج مونتگو در جامائیکا ازدواج کردند. در این مراسم <اوشن> پسر فورست حلقه ازدواج و <اوتم> دختر کیث دسته‌گل عروس را حمل می‌کردند.
- کیث درباره فورست می‌گوید: وقتی برای اولین بار فورست را دیدم با خود گفتم او مرد نجیب و خوبی است. او مرد خوش برخوردی است و خیلی راحت می‌شود با او دوست شد.
- آنها با داشتن چهار فرزند اوقات فراغت خیلی کمی دارند. ویتاکر با حرفه بازیگری، آهنگسازی و کارگردانی گاه ماه‌ها از لوس‌آنجلس دور است، ولی هر روز تلفنی با همسرش صحبت می‌کند.
- با وجود رقیق‌القلب بودن ویتاکر، چهره ظاهری‌اش سبب شده که به او لقب بدهیبت‌ترین برنده اسکار را بده

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • خاویر باردم

    گفت وگو♦ سینمای جهان

    ‏علاقمندان سینمای جدید اسپانیا او را در دهه ۱۹۹۰ در فیلم آلمودووار-پاشنه های بلند و گوشت زنده- و بیگاس لونا-‏سالامی، سالامی- کشف کردند. اما تماشاگر عام در آستانه هزاره جدید او را با پیش از آن که شب آغاز شود و سپس ‏دریای درون شناخت. شگفت ترین پدیده بازیگری سینمای اسپانیایی زبان که می رود شهرتی فراتر از آنتونیو باندراس ‏به چنگ آورد. و فقط در سایه انتخاب نقش های هر چند کوچک، اما درست که حاصل آن نامزدی اسکار برای دومین ‏بار است. بازیگری که هم اکنون پس از دریافت جایزه گولدن گلاب برای بازی در فیلم برادران کوئن به عنوان محتمل ‏ترین بارنده اسکار نقش مکمل مرد نامش بر سر زبان ها افتاده است: خاویر باردم….‏

    bardem1.jpg

    گفت و گو با خاویر باردم ‏
    ‎بازیگری حفاظت از کودک درون است‏‎

    خاویر آنخل انسیناس باردم متولد اول مارچ ۱۹۶۹ لاس پالماس د گران کاناریا، جزایر قناری است. جوان ترین عضو ‏خانواده ای بود که همگی بازیگر بودند. پدربزرگش رافائل نیز بازیگر و دایی اش خوآن آنتونیو باردم کارگردان بود. او ‏نیز از شش سالگی با بازی در مینی سریال رذل[فرناندو فرنان گومز] عملاً شغل خانوادگی را پیشه کرد. سال های ‏نوجوانی اش به بازی در سریال های تلویزیونی و بازی در تیم ملی راگبی اسپانیا گذشت. مدتی نیز با یک گروه تئاتری ‏دور اسپانیا گشت. در ۱۹۹۱ شاهین اقبال در هیبت پدرو آلمودووار به سراغش آمد و فرجام کار حضور در فیلم پاشنه ‏های بلند بود. سال بعد اولین نقش عمده سینمایی خود را در ۱۹۹۲ در فیلم سالامی، سالامی به کارگردانی بیگاس لونا ‏بازی کرد. هنگام بازی در این فیلم با پنه لوپه کروز جوان آشنا شد و تا مدت ها بعد روابطی عاشقانه با وی به هم زد. ‏خاویر با فیلم سالامی، سالامی شهرتی به زد و در میان زنان به عنوان سمبل سکس به محبوبیتی عظیم دست یافت. بعد ‏از این فیلم بود که سیل پیشنهادها برای بازی در نقش هایی مشابه به سوی وی سرازیر شد. اما خاویر تمامی این ‏پیشنهادها را رد کرد تا نقش هایی متفاوت را بازی کند. متفاوت ترین نقش اش پس از حضور در یک دوجین فیلم ‏اسپانیایی چند سال بعد نصیب اش شد. بازی در نقش نویسنده همجنسگرای کوبایی رینالدو آره ناس در فیلم پیش از آن که ‏شب آغاز شود[۲۰۰۰] به کارگردانی جولین شنابل که خاویر را به شهرتی جهانی رساند. پس از این فیلم بود که بخت ‏حضور در آثار کارگردان هایی چون مایکل مان، میلوش فورمن و برادران کوئن نصیبش شد. ‏

    خاویر تاکنون برای بازی در فیلم های اسپانیایی و غیر اسپانیایی بیش از ۵۰ جایزه بین المللی و معتبر دریافت کرده از ‏جمله چهار بار برنده جایزه گویا[برای فیلم های فرصت اندک، دهان به دهان، دوشنبه های آفتابی، دریای درون]، جایزه ‏بافتا، گولدن گلاب و جایزه اتحادیه بازیگران برای پیرمردها وطنی ندارند شده و هم اکنون نامزد اسکار بهترین بازیگر ‏نقش مکمل برای بازی در همین فیلم است و از هم اکنون بسیاری بر سر برنده شدن وی شرط بسته اند. اتفاقی که اصلاً ‏دور از انتظار نخواهد بود.‏

    bardem2.jpg

    ‎کارکردن با برادران کوئن برای تان معرف چیست؟‎
    وقتی در سال های هشتاد ‏Blood Simple‏ را کشف کردم، تازه داشتم به صورتی جدی کار هنرپیشگی را شروع می ‏کردم. شوک به من وارد شد. از آن زمان پیگیر کارهای شان هستم. وقتی از طرف سینمای آمریکا شروع به دریافت ‏پیشنهاد کار کردم-بعد از دو فیلمی که به آن ها افتخار می کنم پیش از آن که شب آغاز شود و دریای درون- مدیر برنامه ‏ام از من پرسید دوست داری با چه کارگردان هایی کار کنی و من در درجه اول اولویت از کوئن ها نام بردم.‏

    ‏<‏strong‏>چه چیز دنیای آن ها شما را تحت تاثیر قرار می دهد؟<‏‎/strong‏>‏
    شیوه بسیار شخصی شان در قرار دادن شخصیت هایی آسیب پذیر در موقعیت هایی که به صورت همزمان خنده دار و ‏غم انگیز هستند. فیلم های شان کاملاً محسوس و در حین حال دست نیافتنی هستند. اما تصور نمی کردم یک روزی ‏امکان کار کردن با آن ها را پیدا کنم، چون فیلم های شان به شدت آمریکایی است. ولی معجزه شد، چون در پیرمردها ‏وطنی ندارند نقشی برای من خارجی وجود داشت. در اولین ملاقات مان باید به آنها نشان می دادم چه قدر با نقش شیگور ‏مشکل دارم. بهشان گفتم: "من انگلیسی حرف نمی زنم، رانندگی نمی کنم و از تفنگ و خشونت متنفرم". نمی دانم کدام ‏یکی شان بود که جواب داد، برای هم این دلایل است که آنها مرا را برای این نقش می خواهند!‏
    ‏ ‏
    ‏<‏strong‏>چه نظری در مورد کارتان داشتند؟<‏‎/strong‏>‏
    این دو برادر یک فرد واحد هستند و به راحتی می شود با آنها ارتباط برقرار کرد. آنها را بیشتر از قبل ستایش می کنم و ‏می دانم تا چه اندازه فروتن، محترم، خوب و طناز هستند. خیلی دوست شان دارم.‏

    ‏<‏strong‏>وضعیت روحی تان در طول فیلمبرداری چطور بود؟<‏‎/strong‏>‏
    ایفای نقش یک قاتل دشوار است، چون که کاملاً تخیلی است. می بایستی در تاریک ترین زوایا دست به تحقیق بزنم، چرا ‏که این فرد رنج می کشد و روان او درهم شکسته شده است…. دروغ است اگر بگویم تحت تسلط نقش قرار گرفتم، اما ‏مرا به عالی ترین نحو وادار به کارکردن نمود. منی که خیلی اجتماعی هستم، کم کم از لحاظ عاطفی با بقیه گروه فاصله ‏گرفتم تا حدی که تبدیل شدم به تنها غریبه در آن چشم انداز بیابانی. تا حدی که جاش برولین متوجه شد درحال تاثیر ‏گرفتن از نقش هستم. به من گفت: "بیدار شو پیرمرد، بریم یه گیلاسی بزنیم !" او در فیلم معرکه است، اما فراتر از آن ‏دوستی برای تمام زندگی پیدا کردم. ولی برعکس تاسف می خورم که تامی لی جونز را تنها چند بار آن هم خیلی کوتاه ‏سرصحنه دیدم.‏

    bardem3.jpg

    ‏<‏strong‏>چگونه شخصیت تان را که تقریباً در کتاب کورمک مک کارتی وجود ندارد، شکل دادید؟<‏‎/strong‏>‏
    باید از آرایشگر-اشاره به مدل موی عجیب شخصیت- وبرادران کوئن اننقاد کرد که ایده این مدل مو را داشتند. مدلی که ‏نشان می دهد این شخصیت دیوانه و فاقد هر گونه طنزی است و درعقاید خودش کوچک ترین عقب نشینی نمی کند… ‏خیلی زود متوجه شدم هرچقدر که شخصیت کارلا[کلی مک دانلد] نماد معصومیت و تنها عنصر واقعاً شاد فیلم است، ‏شخصیت من معرف خشونت است. چون تمام نشانه ها موید آن است هر چیزی که سر راه شیگور قرار بگیرد، یکی بعد ‏از دیگری نابود خواهند شد. و تنها جیزی که خشونت خلق می کند، خشونت بیشتر است.‏

    ‏<‏strong‏>اگر یک قاتل زنجیره ای بودید…..<‏‎/strong‏>‏
    اگر یک قاتل زنجیره ای بودم شما مرده بودید!( خنده )‏

    ‏<‏strong‏>این نقشی است کاملاً متفاوت. از آن نقش ها که به نظر اشتیاق تان را برمی انگیزد. نقش هایی هستند که شما ‏به طور خاص به دنبال شان هستند؟<‏‎/strong‏>‏
    بله اما نقش ها به تعداد همان شخصیت هایی که شناخت و بازی آنها جذاب هستند، نیست. در زندگی واقعی خیلی عادی ‏با چیزها مواجه می شویم، ولی در سینما تمامی آن باید نمود داشته باشد. شخصیت های مورد علاقه ام آن هایی هستند که ‏در چالش با آنچه که هستند و آنچه که دوست دارند باشند، هستند. نقش هائی که از همان متن فیلمنامه با قدرت به شما ‏یورش می برند.‏

    ‏<‏strong‏>این همان موقعیت آنتون شیگور بیماری روانی با مدل موی عجیب است…. جالب است؟<‏‎/strong‏>‏
    این مدل مو برای من هم زمان بامزه و آزار دهنده بود، کمی طنز را چاشنی شخصیت می کند و نشان می دهد که چیزی ‏در این شخصیت حالت عادی ندارد. او ازجایی نمی آید و به هیچ جا نمی رود و در میل و علاقه ای در رفتارش به چشم ‏نمی خورد. کمی مثل یک ماشین. چالش، انسانی کردن این ماشین بود. بازی کردن حس وظیفه شناسی او در جنبه ‏انسانی و از سمت دیگر رفتاری های روزانه مانند آب ریختن در یک لیوان یا تلفن کردن… او هیچ ساختاری ندارد، تا ‏زمانی که صحبت عمل به تکلیف در میان است. او مثل یک کوسه زندگی می کند، این جنبه شخصیت او را دوست دارم.‏

    bardem4.jpg

    ‏<‏strong‏>به نظر خوش شانس هم هست. در مورد خوش شانسی خودتان چه می گویید؟<‏‎/strong‏>‏
    خوش شانس هستم، ولی همه چیز را از صدقه سر شانس به دست نیاورده ام. می دانم خوش اقبال بودم که این جا هستم. ‏واقعاً. فکر نمی کنم استعداد شگرفی داشته باشم. من بهتر با بدتر از هزاران بازیگر دیگر نیستم. فقط شانس این را داشته ‏ام که مثل خیلی ها سخت کار کنم.‏
    ‏ ‏
    ‏<‏strong‏>آیا وسوسه شدید فیلم های دیگری در مورد قاتلین زنجیره ای نگاه کنید؟<‏‎/strong‏>‏
    بله و بیشتر ازهمه به رابرت میچم در شب شکارچی و کوین اسپیسی درهفت فکر می کردم. این قاتلین در چیزی التیام ‏ناپذیر مشترک هستند. اما می ترسیدم از آنها تقلید کنم.‏

    ‏<‏strong‏>نترسیدید که زیادی جلو بروید و تبدیل به کس دیگری بشوید؟<‏‎/strong‏>‏
    من تمام تلاشم را برای فاصله گرفتن از نقش می کنم، به خصوص که باید انگلیسی صحبت می کردم و خودم را اول از ‏یوغ زبان رها می کردم. با این وجود بر تمام مراحل بازگشتم به خود نظارت دارم. من وسوسه آماده سازی قبل ار ایفای ‏نقش را دارم. فی البداهه کار بسیار بدی هستم. به یک خط و مسیر احتیاج دارم…..‏
    ‏ ‏
    ‏<‏strong‏>شما مشخصا در نقش های درام ظاهر شده اید. آیا در این ژانر خودتان را راحت تر حس می ‏کنید؟<‏‎/strong‏>‏
    ژانرها برای شکسته شدن درست شده اند، طنزی قوی در دریای درون و دوشنبه های آفتابی یا پیرمردها وطنی ندارند ‏وجود دارد…. اغلب در موقعیت های عجیب و یا غمگین است که طنز بروز می کند…. به هنگام خاک سپاری خنده تان ‏می گیرد، درحالی که پدرخودتان است که به خاک سپرده می شود. آن چنان به لحاظ روانی تحت فشار هستید که ‏ناخودآگاه این لحظات مسخره را خلق می کنید تا اجازه دهد که آسوده شوید. این لحظات بسیار خنده داری است. چنین ‏لحظاتی برایم جذاب تر است، تا از این که به مدت دوساعت در یک فیلم کمدی بامزه بازی کنم.‏

    bardem5.jpg

    ‏<‏strong‏>آیا کاری هست که در برابر دوربین انجام ندهید؟<‏‎/strong‏>‏
    جذابیت بازیگری درست در همین بازی است. زمانی که کودک بودید را به یادتان می آورد. وقتی که خودتان را جای ‏Darth Vader‏-شخصیت منفی سری فیلم جنگ ستارگان- تصور می کردید( ادای او را در می آورد). جذاب ترین چیز ‏هنرپیشگی بازگرداندن شما به دوران کودکی است، زمانی که خودتان را به جای کس دیگری می زنید. ‏

    ‏<‏strong‏>پس برای شما بازیگران کودکان بزرگ سال هستند؟<‏‎/strong‏>‏
    کاملاً. برای بازیگر شدن باید از کودک درون تان به هر شکلی محافظت کنید، چیزی که شاید در نگاه اول بچه گانه ‏بنماید. چرا که بچه ها غرور زیادی دارند. تکبر قاتل شادی و هنر است. باید گذاشت که بچه درون تان شما را به جایی ‏ببرد که دیگر ادا درنمی آورید، جایی که ساده و بی پیرایه هستید. اما باید به اندازه کافی پخته باشید تا کودک درون تان ‏همه چیز را به دست نگیرد.باید مسئول موادی که برای دست یافتن به اعمال افراد به دست تان می دهند، باشید. ‏

    ‏<‏strong‏>بین پیرمردها وطنی ندارند و عشق سال های وبایی فقط بیست روز وقت آزاد داشتید….<‏‎/strong‏>‏
    فلورانتو که از نوجوانی تا پیریش را در عشق سال های وبایی بازی می کنم معرف عشق ابدی است هیچ راهی بهتر از ‏این برای دور کردن آنتون از خودم نمی توانستم تصور کنم.‏
    ‏ ‏
    ‏<‏strong‏>بازی به انگلیسی برای تان مشکل بود؟<‏‎/strong‏>‏
    یک نبرد واقعی بود. باید به زبان تسلط داشت. وقتی با زبان مادری خودتان سروکار ندارید، کلمات دشوار هستند. میان ‏حرف زدن و بازی کردن به انگلیسی تفاوت زیادی هست. مخصوصاً وقتی که در تلفظ لغت ها استاد نباشی، تقریباً ‏غیرممکن است. ‏

    ‏<‏strong‏>آیا فکر می کنید بتوانید یک کارنامه واقعی در هالیوود شکل بدهید؟<‏‎/strong‏>‏
    آنتونیو باندراس درهای هالیوود را روی تمام هنرپیشه های اسپانیایی باز کرد، ما مدیون او هستیم. من ساکن مادریدم و ‏انتظاری جز بازی در کشورم ندارم. ولی اگر پیشنهاد کاری از سمت هالیوود بیاید، به جایی خواهم رفت که کار هست.‏

    ‏<‏strong‏>شما اولین بازیگر اسپانیایی هستید که نامزد جایزه اسکار شدید. چه احساسی دارید؟‎ ‎
    یک شوک واقعی بود وهم این طور افتخار. اما اهمیت زیادی به آن نمی دهم. دوست دارم مورد پسند واقع شوم، اما این ‏ارتباطی با تمایل به شماره یک بودن ندارد. در آمریکا همیشه باید اول بود، در حالی که در اروپا از داشتن نقش ششم هم ‏خیلی راضی هستیم!

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۶ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گفت وگو سینمای جهان ‏آدرین برودی

    بهاره خسروی 

    ‏آدرین برودی بعد از دریافت اسکار برای فیلم پیانیست، شانس کار با کارگردان های مطرح و بزرگی چون ام.نایت ‏شیامالان و پیتر جکسون به دست آورد. با این وجود همیشه در خیال، کار کردن با "وس اندرسون" را، حتی برای یک ‏روز تصور می کرد. رویایی که بالاخره امسال با فیلم "دارجیلینگ لیمیتد" به حقیقت پیوست. فیلمی درباره سه برادر که ‏برای یافتن مادرشان با ترن راهی هند می شوند، اما در پایان سفر خودشان و یکدیگر را نیز می یابند. آدرین برودی در ‏کنار جیسون شوارتزمن و اوئن ویلسون نقش برادر وسطی را ایفا کرده است. به همین مناسبت گفت و گویی با این ‏بازیگر با استعداد و خوش آتیه را برایتان انتخاب و ترجمه کرده ایم….‏

    گفت و گو با آدریان برودی ‏
    ‏رگه هایی از طنز

    آدریان برودی[‏Adrien Brody‏] متولد ۱۹۷۳ وودهیون، کوئینز نیویورک تنها فرزند سیلیوا پلاچی-عکاس خبری- و ‏الیوت برودی- استاد تاریخ و نقاش- است. پدرش یهودی و مادرش متولد بوداپست و نیمه یهودی/نیمه کاتولیک است. ‏آدریان از کودکی به بازیگری علاقه داشت و بعدها در مقطع راهنمایی وارد مدرسه فیوریلو اچ. لاگاردیا شد تا در رشته ‏هنرهای نمایشی و موسیقی تحصیل کند. از نوجوانی شروع به بازی در نمایش های خارج از برادوی و نمایشات ‏تلویزیونی کرد. اولین نقش جدی خود را در فیلم تلویزیونی سرانجام در خانه[۱۹۸۸] بازی کرد. در این زمان ۱۵ سال ‏بیشتر نداشت، اما راحت بودنش در برابر دوربین توجه تهیه کنندگان تلویزیون را جلب کرد. حاصل این واقعه بازی در ‏یکی از نقش های اصلی سریال مشهور آنی مک گوایر در همین سال بود. یک سال بعد اولین نقش سینمایی اش را در ‏فیلم داستان های نیویورکی[وودی آلن، مارتین اسکورسیزی، فرانسیس فورد کاپولا] بازی کرد. پس از بازی در فیلم ‏The Boy Who Cried Bitch‏ شانس همکاری با استیون سادربرگ را در فیلم سلطان تپه نصیب وی کرد. سرانجام ‏در ۲۲ سالگی توانست نقش اول فیلم چیزی برای از دست دادن نیست[اریک براس، ۱۹۹۵] به دست آورد. این فیلم یک ‏درام مستقل بود که استعداد بازیگری برودی را به نمایش گذاشت، اما هنوز راه درازی تا کسب اطمینان تهیه کنندگان ‏فیلمهای پرخرج هالیوودی باقی بود. چند سال بعدی با بازی در نقش دوم فیلم هایی چون سولو، گلوله، آخرین باری که ‏خودکشی کردم و ‏Six Ways to Sunday‏ گذشت. کمدی جنایی عروسی مامور کفن و دفن و سپس فیلم رستوران گام ‏های بلند وی برای تصاحب نقش های اصلی فیلم های هالیوودی بود. درام خوش ساخت رستوران-باز هم به کارگردانی ‏اریک براس!- او را نامزد دریافت اولین جایزه بازیگری از مراسم روحیه مستقل کرد. سال بعد به دست آوردن نقشی ‏در خط باریک قرمز[ترنس مالیک] در کنار غول هایی چون نیک نولتی، جان تروالتا، جورج کلونی، جان کیوزاک و… ‏موقعیت او را تثبیت کرد. فیلم جنایی اکسیژن و تابستان سام[اسپایک لی] و ‏Liberty Heights‏ [بری لوینسون]آخرین ‏فیلم های وی در قرن بیستم بودند. گویا مقدر بود که شهرت و محبوبیت جهانی در هزاره جدید به برودی رو کند. بازی ‏برای کارگردانی مشهور چون کن لوچ[نان و گل های رز] و سپس گل های هریسون[الی چوراکی] او را به حیطه درام ‏های سیاسی و افشاگرانه وارد کرد. ولی یک سال بعد ایفای نقش جک گریس در فیلم عاشقانه/جنایی ‏Love the Hard ‎Way‏ بود که اولین جایزه بین المللی کارنامه اش را از جشنواره ‏Valenciennes‏ برایش به ارمغان آورد. اما برای ‏ایفای شاه نقش واقعی کارنامه اش یک سال دیگر باید صبر می کرد. ‏

    شادی خود برودی نیز وقتی از سوی رومن پولانسکی برای بازی در نقش اصلی پیانیست انتخاب شد، تصور نمی کرد ‏که با مهم ترین چرخشگاه کارنامه اش رو در رو شده است. اما چنین بود و بازی در نقش ولادیسلاو اشپیلمن پیانیست ‏یهودی لهستانی وی را تا اوج قلل افتخار برد. دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر، جایزه انجمن منتقدان بوستون، جایزه ‏سزار، جایزه انجمن منتقدان فیلم آمریکا و نامزدی دریافت جوایزی چون گولدن گلاب، بافتا، جایزه تماشاگران مراسم ‏فیلم های اروپایی و… یک شبه او را به چهره ای بین المللی تبدیل کرد. ‏

    بعد از دریافت اسکار برای فیلم پیانیست، برودی شانس کار با کارگردان های مطرح و بزرگی چون ام.نایت شیامالان و ‏پیتر جکسون به دست آورد. با این وجود همیشه در خیال، کار کردن با "وس اندرسون" را، حتی برای یک روز تصور ‏می کرد. رویایی که بالاخره امسال با فیلم دارجیلینگ لیمیتد به حقیقت پیوست.‏
    وس آندرسون که در سال ۲۰۰۱ برای فیلمنامه فیلم خانواده سلطنتی تننبام نامزد دریافت جایزه اسکار شد، کارگردان ‏فیلم‌هایی مانند زندگی زیر آب به همراه استیو زایسو و راشمور است که با آخرین فیلم خود دارجیلینگ لیمیتد در ‏جشنواره فیلم لندن حضور داشت. او فیلم کوتاه به عنوان مقدمه دارجیلینگ لیمیتد به نام هتل کاوالیه ساخته، که اولین بار ‏به شکل مجزا در بخش خارج از مسابقه جشنواره ونیز به نمایش درآمد. در این فیلم ۱۲ دقیقه‌ای که در یک اتاق ‏می‌گذرد، ناتالی پورتمن و جیسون شوارتزمن بازی می‌کنند. هتل کاوالیه در واقع مقدمه‌ای است بر وقایعی که در فیلم ‏اصلی اتفاق می‌افتد. ‏

    ‏"دارجلینگ لیمیتد" تا حد زیادی مبتنی بر تجربیات خانوادگی خود اندرسن است که در آن سه برادر برای جستجوی ‏یکدیگر، مادر و خودشان با ترن راهی هند می شوند. بیل موری نقش تاجری را بازی می کند که می تواند پدر آنها باشد. ‏اندرسن که خودش دو برادر دارد، در نشست مطبوعاتی فیلم گفته است: "همیشه دوست داشتم فیلمی درباره سه برادر ‏بسازم. تمام عمرمان با هم در حال جنگ بوده ایم، با این حال در دنیا نزدیک ترین آدم ها به من همین برادرانم هستند." ‏در این فیلم اوئن ویلسن نقش برادر بزرگتر را بازی می کند، جوانی دمدمی مزاج که به تازگی از یک تصادف شدید ‏جان به در برده است. آدرین برودی نیز در نقش پیتر، برادر وسطی ظاهر شده که بسیار نگران به دنیا آمدن قریب ‏الوقوع فرزندش است و جیسن شوارتزمن نقش برادر کوچک را به عهده دارد که با دقت پیام هایی را که روی پیامگیر ‏خانه دوستش ثیت می شود، زیر نظر دارد.‏

    ‏در جایی اشاره کردی، زمانی که در هند مشغول بازی بودی، دچار نوعی بیماری شدی. افراد زیادی به این ‏مرض مبتلا شدند؟
    خب، تعداد کمی به این بیماری مبتلا شدند که البته با سرعت فوق العاده ای هم کنترل شد. از نظر من همه چیز عالی ‏بود.‏

    ‏ظاهرا در بین سه شخصیت اصلی داستان، کاراکتر تو- پیتر- شخصیت خیلی نگران و مضطربی ‏دارد.
    من فکر می کنم این توصیف درستی نیست. شاید بشود این طور گفت که او بیشتر احساساتی است. رفتارهای پیتر ناشی ‏از مشکلات و احساسات سرکوب شده ای است که در زندگی دارد. من فکر می کردم تنها چاره ای که برای او وجود ‏دارد این است که قبل از این که از کوره در برود، از مواجه شدن با یکسری اتفاقات دوری کند. در واقع واکنش های ‏پیتر یک نوع نا امیدی ناشی از ناآگاهی است. دقایقی که او عصبی می شود و خشم خود را سرکوب می کند، منجر به ‏نوعی سردرگمی در او می شود. ‏

    ‏نظر تو در مورد مشکلات بین این سه برادر چیست؟ تو از این مشکلات چه درکی داشتی؟
    اوئن، نقش برادر بزرگ تر را بازی می کند که سعی دارد رییس خانواده باشد، اما پیتر در برابر این خواسته او مقاومت ‏می کند. این مشکلی است که همیشه بین برادر بزرگ و برادر وسطی وجود دارد: هیچ کس دوست ندارد زیر دست ‏شخص دیگری باشد. اما مساله این جاست که در این خانواده عشق وجود دارد. پیتر سعی می کند این مساله را برای آن ‏ها توضیح دهد؛ اینکه همه آن ها اعضای یک مجموعه هستند که در کنار یکدیگر معنا پیدا می کنند، نه تک تک.‏

    ‏این اولین باری بود که تو در فیلمی از وس اندرسون بازی کردی، وقتی وارد جمع آن ها شدی، حس نکردی ‏که غریبه هستی؟
    اصلاً. در بیشتر فیلم ها، مجموعه ای که در فیلم درگیر هستند، همدیگر را می شناسند. اما خیلی کم پیش می آید که یک ‏تیم مدت طولانی با هم کار کرده باشند. فایده این کار این است که همه چیز سر جای خودش است و همه کارها به درستی ‏پیش می رود.برای این فیلم فقط لازم بود که من به آن ها ملحق شوم. آن ها به گرمی از من استقبال کردند و محیط ‏دوستانه بسیار خوبی در آن جا وجود داشت. من از خودم می پرسیدم:‏‎ ‎‏"یک تازه وارد بودن چه حسی دارد؟" بعد دیدم که ‏اصلا چنین حسی ندارم. من به بودن در این گروه افتخار می کردم و البته جیسون و اوئن هم اولین باری بود که با هم ‏کار می کردند. ما هر سه تازه وارد بودیم.‏

    ‏وس به تو اجازه می داد که در بعضی از صحنه ها فی البداهه بازی کنی یا همه چیز از قبل برنامه ریزی ‏شده بود؟
    چیزی که در این فیلم جالب بود، این بود که ما احساس آزادی می کردیم و به نظر می رسید که خیلی از چیزها فی ‏البداهه اتفاق می افتد، در حالی که همه چیز برنامه ریزی شده بود. همه دیالوگ ها و حتی زمانی که ما در اختیار ‏داشتیم، مشخص شده بود، با این وجود من فکر می کنم فیلمی که وس درست کرده است، کاملاً طبیعی از کار درآمده. ‏حرفه ما ایجاب می کند همه چیز را طوری تصور کنیم که گویا واقعاً اتفاق افتاده است.‏

    ‏چطور وس به تو پیشنهاد شرکت در این پروژه را داد و چطور تو جذب آن شدی؟
    مساله اصلی برای من این بود که شانسی برای کار کردن با او پیدا می کردم. من یکی از طرفداران پر و پا قرص فیلم ‏های وس هستم و غالبا با دنیای فیلم هایش احساس همذات پنداری می کنم. پیش از این بارها خودم را در نقش شخصیت ‏های فیلم او تصور کرده بودم و وقوع این مساله در واقعیت برایم بسیار هیجان انگیز بود. من مشغول بازی در فیلمی در ‏اسپانیا بودم که فیلم نامه دارجیلینگ لیمیتد به دستم رسید. به نیویورک آمدم، ناهار خوردیم و با وس در مورد فیلم صحبت ‏کردیم. سپس به سرکار خودم برگشتم. هر دو مشتاق کار کردن با یکدیگر بودیم، اما نیاز بود که هر دو متقاعد شویم که ‏رگه هایی از طنز هم در من وجود دارد.‏

    ‏هنوز ارتباط معنوی خودت با طبیعت را حفظ کرده ای؟
    این سوال خوبی است. من سعی می کنم این رابطه را حفظ کنم.‏

    ‏بودن در هند کمکی به این مساله کرد؟
    بله، اغلب کارها به من کمک می کند که خودم و شخصیتم را بیشتر بشناسم. فکر می کنم وجود ‏reinstills‏ در هند، ‏باعث ایجاد حسی معنوی شد که من آن را گم نکرده بودم، اما برای من یادآوری شد که با وجود تمام آشفتگی ها و هرج ‏مرج های دنیای کنونی، یک فرمان، یک نظم وجود دارد.‏

    پانوشت: ‏
    ‏1- دارجلینگ ( نپالی: الگو:‏IPAudio، بنگالی: ‏দার্জিলিং‏) شهری درایالت هند در بنگال غربی است. اینجا مرکز ‏فرماندهی منطقه دارجلینگ، در تپه های شیوالیک در پایین رشته کوههای هیمالیا، در ارتفاع تقریبی ۲۱۳۴ مربع ‏‏(6982 پا می باشد. نام 'دارجلینگ" ترکیبی ازواژگان تبتی "‏Dorje‏" (" تندر") و "‏Ling‏" ("مکان") می باشد که به ‏‏"سرزمین تندر" ترجمه شده است. "

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۲ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش